#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_194
سیا اینجا چیکار میکرد؟!
مگه امشب تولد دعوت نبود؟!اینجا رو از کجا پیدا کرده؟!ینی تعقیبمون کرده؟!نه بابا سیاوش اینکاره نیس...ازه تعقیبمونم کرده باشه که چون غریبه اس راهش نمیدن بیاد داخل....
ایییی بابا مخم داره پیچ میخوره اینجا چه خبره....صبر کن بینم...
هیوا گفت صاحب شرکت باباشه.....دیشب هم سیا گف تولد یکی از مهندسای شرکتشون دعوته
پس ینی...ینی بابای هیوا......
انگار سیاوش صدامونو شنید چون داشت با چند نفر دست میداد که برگشت به سمتمون...خیره شده بود بهمون
لبخند زدم و با سرعت رفتم به طرفش...سیاوش هم قصدمو فهمید دستاشو باز کرد و منم پریدم بغلش....روی موهامو بوسید و گفت: زلزله تو اینجا چیکار میکنی؟!
_من اومدم تولد بابای دوستم...تو چی؟!
_منم اومدم تولد دوستم
هردومون زدیم زیر خنده...دستشو گرفتم و به طرف بچه ها کشیدم که گفت: زلزله تو برو من دو دقیقه دیگه میام پیشت
برم ی سلام و علیکی بکنم میام
باشه ای گفتم و رفتم کنار بچه ها
هیوا داشت با دهن باز نگام میکرد....زدم زیر خنده و بین خنده هام بهش گفتم:چیه چرا این ریختی شدی؟!کارم چطور بود؟!خوشت اومد
_هیوا:تو.....پریدی.....بغلش کردی.....تو
یهو به خودش اومد سرشو تکون داد و گفت:هستی گفتم فقط مخشو بزن نه اینکه پسر مردم رو از راه به در کن که همین امشب ببره عقدت کنه که
ایندفعه همه باهم زدیم زیر خنده....پسرا که ترکیده بودن از خنده....
هیوا گنگ به ما نگاه کرد و گفت:چه مرگتونه چرا اینجوری شدین
باربد وسط خنده هاش رو به هیوا گفت:گاف دادی هیوا اونم چه گاافی
و دوباره با صدای بلند زد زیر خنده
هیوا که کلافه شده بود با صدای بلند گفت:یا همین الان میگید چی شده یا میزنم لهتون میکنما
_پریناز:خره داداششه
_هیوا:اههههه....نمیفهمم چی میگید
_مهسا:وااای هیوا چقدر تو خنگی....اینی تو سفارش دادی مخشو بزنیم سیاوش داداشه هستیه....آدم که نمیتونه مخ داداششو بزنه
و دوباره زد زیر خنده
romangram.com | @romangraam