#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_191
_وااااای نه ینی حالا باید با اینهمه اهن و تولوب یک ساعت وایسیم پنچری بگیری؟!
_نه خیر نمیشه
با تعجب گفتم:چرا؟!
_تشریف بیار پایین خودت ببین
بعدم کمی خودشو کنار کشید و درو برام باز کرد...
از ماشین پیاده شدم و به چرخا نگاه کردم....اوووف..هر چهار چرخش پنچر شده بود....هعیییی...بخشکی شانس
_احتمالا ی جا شیشه خورده ای چیزی ریخته بود رد شدیم از روش اینجوری شده
_احتمالا
_حالا باید با تاکسی برگردیم؟!
_فک کن ی درصد من ماشینمو اینجا ول کنم
_واااااا....خووو شب با سیا برمیگردید میاریدش دیگه...دیونه نشو دیر شده پری ساعت 5 شد...نه دوش گرفتیم نه حاضریم...نمیرسیم هااا...بخدا هیوا میکشتمون هاااا....
سری تکون داد و گفت:مثل اینکه چاره ی دیگه ای نداریم برو وسایل هارو از تو ماشین بردار
سریع پریدم کادو ها و لباس پری رو که گذاشته بود تو ماشین تا خونه ما بپوشه رو برداشتم
پری هم سریع در رو قفل کرد و یکم از وسایلا رو از دست من گرفت
گوشه ی خیابون وایساده بودیم...مگه ماشین گیر میاومد؟!
بابدبختی ی ماشین جور کردیم و در بست تا خونه ما اومدین....ساعت حدود 6 بود که رسیدیم....وااای هیچ کاری نکرده بودیم
سریع مریمو صدا کردیم...وسایلای پری رو دادم بهش و گفتم...اینا رو ببر تو اتاق مهمان بزار ی حوله هم واسه پری بزار تو حمام همون اتاق....بعدم برو اتو موی منو بزن به برق تا داغ بشه لوازم آرایشم هم بزار روی میزم...لباسامم از توی کمد در بیار و بزار توی کیفم
بعدم به پری گفتم که بره از حموم اون اتاق استفاده کنه که تو وقت صرفه جویی بشه و خودمم پریدم تو اتاقم و رفتم حمام....سریع ی دوش مختصر گرفتم و اومدم بیرون ....خودمو خشک کردم و ی شلوار مشکی با ی مانتوی کوتاه سورمه ای پوشیدم...میخواستن لباسم رو اونجا بپوشم....مریم پشت در ایستاده بود صداش کردم تا بیاد کمکم کنه بلکه زودتر تموم بشه......موهامو سپردم دست اون و بهش گفتم ول ی سری موهامو اتو بکشه و بعد 5 سانت پایینشو حالت اس کنه.....
خودمم افتادم به جون صورت بدبختم و ی آرایش کامل اما لایت نشوندم روش...زیاد آرایش دوست نداشتم اما خوب تو مهمونیای اینجوری لازم بود دیگه....
با تموم شدن ارایشم ،موهامم تموم شده بود....به مریم گفتم ژل رو خالی کنه رو موهام که یهو وسط مجلس صاف نشه و اعصابمو داغون کنه....عاخه موهای من خیلی لخت بود و هر مدلی که درست میکردم همش باز میشد...
شالمو سرم کردم سویچ ماشینمو به اضافه ی کیف دستی کوچیکم و کیفی که لباسام توش بود رو برداشتم و رفتم به طرف اتاقی که پری توش بود....تا خواستم در بزنم یهووو پری درو باز کرد و اومد بیرون...خیلی ناز شده بود...ولی الان وقت دید زدن پری نبود.....چیزی که من زیاد تو عمرم میبینم قیافه این خرچنگه که زندگیمه...ساعت دود هفت و نیم بود....تا اونجا هم حداقل 1 ساعت و نیم راهه...هیوا به طور قطع پوستمونو میکنه....سریع رفتیم به سمت پارکینگ و سوار ماشین شدیم
در حال رانندگی به مهسا زنگیدم و گفتم سریع بیاد سر کوچه ....بماند که چقدر فوش بارم کرد و نفرینمون کرد ...
مهسا رو سوار کردم...پامو گذاشته بودم رو گاز و فشار میدادم....قصد برداشتنشم نداشتم...
_پری:هستی آروم برو...دیر برسیم بهتر از اینه که آش و لاش برسیم
romangram.com | @romangraam