#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_190
_سلام زلزله خوبی؟؛
_خوبم تو خوبی؟!مهردادی خوبه؟!
_مرسی خوبم...مهرداد هم خوبه...تولد که میایید؟!
_مگه میشه نیام؟!
_اوکی ساعت چند راه میافتین؟!
_والا هیوا به من گفت اگه ساعت 7 اونجا نباشید پوستتونو میکنم
_اوکی پس ما ساعت 6 دم خونه شماییم
_نه پرهام نمیخواد شما خودتون برید ماهم خودمون میایی اونجا همو میبینیم
_مطمینی؟!تعارف نکنی ها
_نه بابا خل و چل مگه من با تو تعارف دارم
_بخوای هم نمیتونی داشته باشی...اوکی پس میبینمتون فعلا بای
_بای
گوشی رو که قطع کردمکه بلافاصله پری گفت: پاشو بریم سریع من ی چی بخرم بریم حاضر بشیم ساعت سه و نیمه هنوز هیچ غلطی نکردیم...
رفتم پول غذا رو حساب کردم و بعد باهم رفتیم بیرون...
پری جلوی ی مغازه ی کیف و کفش چرم ایستاد و گفت:هستی به نظرت خوبه ی ست چرم براش بگیرم؟!
_عاره خیلی خوبه...مخصوصا اون قهوه ایه...
ی ست کیف پول و فنک و کمر بند و جا کیلیدی قهوه ای بود که البته از این الکیا نبوداااا چرم اصل بود
رفتیم داخل مغازه و از فروشنده خواستیم برامون بیاره...
از نظر پری هم قشنگ بود و تصمیم گرفت همونو بخره...فروشنده میخواست کادو کنه که من نزاشتم و گفتم که میبریم خونه من جعبه کادو دارم میزاریم توی اون کادو خزه.... پری هم موافقت کرد
بعد کلی گشت و گزار با نیش باز و رضایت کامل از خریدامون رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم که بریم خونه ی ما تا بقیه ی کارامونو انجام بدیم....پری استارت زد ولی هرچی گاز میداد ماشین حرکت نمیکرد
_وااااای باز این لگن تو چه مرگش شده چرا راه نمیره؟!!
_چه میدونم والا
_خووو مث بختک نشین اینجا هییی الکی گاز بده برو پایین ببین چز شده...
بای این حرف من سریع از ماشین پیاده شد و یکم دور ماشین چرخید بعد سرشو از شیشه کرد تو ووفی کشید و گفت:پنچره
romangram.com | @romangraam