#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_185
_لبامو جمع کردم..چشمامم ریز کردم و گفتم:عالیه...ولی چرا همه چی مشکلی؟!
_خوووب شیکه
ی کت شلوار دیپلمات تک دکمه مشکی که لب یقه اش هم ساتن مشکی بود با ی پیرهن براق مشکی...حتی کرواتشم مشکی زده بود
_ عاره شیکه ولی داری میری مهمونی مراسم ختم که نیس!
خندید و گفت: باشه کرواتشو نوک مدادی میزنم...دیگه؟!
_ دیگه هیچی عالیه....
_الان نمیخوای چیزی بگی؟!
گنگ نگاش کردم و گفتم:چی بگم
_معمولا خواهرا وقتی داداششونو تو کت شلوار میبینن چی میگن؟!
سرمو کج کردم...ذل زدم تو چشماش و گفتم:چی میگن؟!
زد زیر خنده و تو همون حال گفت:میگن ایشالله کت شلوار دامادیت
چشمام ریز کردم دیوویدم طرفش و در حالی که داشتم مشک ولگد نثارش میکردم گفتم:بیخورد کردی...غلط کردی بیخوای زن بگیری تو...میزنم لهت میکنما....اصلا پاشو در بیار این کت شلوارو نمیخوام بپوشی
خندید و گفت:باشه بابا داغونم کردی ببخشید
دست از زدنش کشیدم و گفتم:دفعه آخرت بود ها
بعدم برگشتم به طرف در ولی تا خواستم برم بیرون سیا گفت:کجا میری حالا؟!
بدون اینکه برگردم گفتم:میرم لباسمو به نازی جون نشون بدم بعدم در رو بستم و رفتم به سمت اتاق مامان
بابا هنوز نیاومده بود....
در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل...صدای پاشنه ی کفشم باعث شد که مامان یکم تکون بخوره...رفتم کنارش روی تخت نشستم و اروم صداش کردم:نازی جونم...عشقم
لای چشماشو باز کرد و گفت:چیه هستی چی میخوای؟!
_عع نازی چون چرا اینقدر بداخلاقی؟!
_دختر اومدی منو از خواب نازم بیدار کردی میگی چرا بداخلاقی؟!
_خوب اومدن لباسمو بهت نشون بدم...ببین خوبه
نازی جون شست روی تخت و یکم نگام کرد بعد اشاره کرد که بچرخم....منم چرخیدم بعد نازی جون گفت:عاره دخترم قشنگه...مثل ماه شدی
رفتم گونه اش رو بوسیدم و گفتم:قربونت برم از همچین مادری باید ی همچین دختری به عمل بیاد دیگه
romangram.com | @romangraam