#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_184

بعدم نشستم و گفتم:از وقتی گفتی رفتم خرید دارم میمیرم از فوضولی

زد زیر خنده و گفت:دختر تو نمیتونی آروم بگیری ی جا؟!هیییی باید ول بخوری؟!

دستامو تو هم قفل کردم و گفتم:بیخیا اینا داداشی پاشو برو بپوش بینم چی خریدی

_باشه ولی ی شرطی داره!

لب و لوچه ام آویزون شد و گفتم:چه شرطی؟!

_چرا این ریختی شدی زلزله....شرطش اینه توام بری لباستو بپوشی

با خوشحالی دستامو به هم کوبیدم و گفتم:پایه اتم...5 مین دیگه اینجام

بعدم سریع پریدم ت اتاقم و لباسمو پوشیدم....کفشام پام کردم و موهامم باز گذاشتم تا جلوه داشته باشه بعدم پریدم تو اتاق سیا...

من نمیدونم با اون پاشنه چه جوری میدوییدم؟!!!در حالت عادی با کفش پاشته بلند این پام به اون پام لایی میزد ها ولی الان میدوییدم...جلل الخالق..این فوضولی با آدم چه کارا که نمیکنه

درو اتاق سیا نصفه باز بود کله ام رو بردم تو و ی سرک کشیدم....جلوی آیینه وایساده بود و داشت کرواتشو میبست....از توی آیینه منو دید و گفت:بیا تو ببینم زلزله

سرمو اوردم عقب...صاف ایستادم...مامانم چون روی رفتارم توی مهمونیا حساس بود هر دفعه این چیزارو بهم میگفت:صاف راه برو/سرتو بگیر بالا/باغرور راه برو/به رو به رو نگا کن و هییی کله نچرخون و....

خدایی هم وقتی این کارا رو که مامان میگفت انجام میدادم خیلی خانوم میشدم.....چشمامو بستم و در اتاق رو باز کردم

چشماموکه باز کردم دیدم سیا وسط اتاق وایساده دستشو گذاشته روی دهنش و داره نگام میکنه

لبخند زدم...چرخیدم و گفتم:چطوره داداشی؟!میپسندی؟!

_اگه نپسندم نمیپوشی؟!

ی نگاه به لباس انداختم..... مشکلی نداشت که...

سرمو اوردم بالا و به سیا نگا کردم و گفتم:بده؟!

اومد جلوتر بغلم کرد و گفت: مگه میشه سلیقه ی پیشی من بد باشه

_پس چی؟!

_مشکلش اینه که یکم زیادی بازه.....مگه نه؟!

قیافه ام رو مظلوم کردم و گفتم:ینی نپوشمش؟!

لبخند زد و گفت:فقط همین ی بار رو اجازه میدم...دفعه ی دیگه ای در کار نیست...اینم فقط به خاطر اینکه دوست ندارم ناراحت بشی...باشه؟!

_چشم داداچی جونمممم

خندید و بعدم ی چرخی زد و گفت:خوب،نظرت؟!


romangram.com | @romangraam