#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_183
اییییی جانم سیست تو طهالم اخوی
چون یهویی درو باز کردم ترسید و از جاش پرید....آرنج دستشو گذاشت روی تخت و به دستاش تکیه داد
جوری پریدم بغلش که نتونست تعادلشو حفظ کنه و تپی خوابید روتخت و منم همونجوری تو بغلش بودم....
همونجوری با ی عالمه انرژی داد زدم:سلام اخوی
خندید و گفت:سلام زلزله...هنو نیاومده چه گرد و خاکی راه انداختی
خندیدم و گفتم: حالا چرا غمبرک زدی رو تخت مث این افسرده ها
_چون خواهرم نبود خونه روح نداشت...حس هیچ کاری رو نداشتم
_اولالا....حالا روح خونه برگشته
بعدم دستامو بغل سرم و تکون دادم و و بهش نزدیک شدم و گفتم: یوهو هاها ها
سرمو گذاشتم رو شونه اش...گردنمو بوسید و گفت: خیلی دیونه ای هستی
_ما چاکر شمام هستیم آق داداش
صداشو یواش کرد و گفت:نازی جون بفهمه داری دوباره مث این لاتا حرف میزنی پوست جفتمونو میکنه
منم صدامو یواش کردم و گفتم:اوه اوه عاره...خوابید؟!
با همون صدای آروم گفت:اره خوابیده ولی میدونی که اون گوشاش تو خواب هم میشنوه
بعدم جفتمون زدیم زیر خنده
یکم که خندیدیم خودمو پرت کردم رو تختش و گفتم: لباس خریدی؟!
کنار خوابید و گفت:عاره خریده تو خریدی؟!
_بلی منم خریدم
_پ پدر اون دوتا رو در اوردی اینقدر چرخوندیشون
_نه به جون سیا ایندفعه پری پدرمونو در اورد من زود خرید کردم
_اوهوووع اینکارا از تو بعیده
خندیدم و مث بچه کوچولو ها گفتم:پاشو لباستو بپوش داداچی..میخوام ببینم من نبودم دنبالت رفتی چی خلیدی
زد نوک بینیم و گفت:پس بگو...رادارای خانوم کوچولوم فعال شده
سرمو تکون دادم و گفتم:عجیب
romangram.com | @romangraam