#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_182

خندیدم

هستی گفت:مامانت اینا برگشتن؟!

_نه بهشون زنگ زدم گفتن دوشنبه شب میرسن تهران....منم امروز عملیات بشور و بساب داشتم

_ خوب گوربه گوری ی زنگ میزدی میاومدم کمک

_عاخه نه که تو خیلی کار کردن بلدی

_خفه شو فک کردی پا میشم بیام واست ظرف بشورم شیشه پاک کنم؟!

_پس چرا تعارف الکی میکنی؟!

_تعارف الکی نکردم گفتم زنگ میزدی بهم میگفتی مریم یا بتول خانومو میفرستادم کمکت

پری زد زیر خنده و گفت:نمیخواد تو کمک کنی....از خودت مایه بزار چیکار به اونا داری؟!

_برو گمشو بابا من تو خونه بابام کار نمیکنم

_وقتی شوهر کردی بردت تو ی خونه اندازه قوطی کبریت بعدم گفت بشین کهنه بچه بشور و غذا درس کن که بو پیاز داغ بگیری میفهمی

زدم به بازوش و گفتم:برو گمشو کثافط....به همین خیال باش...بابای من برای قپی اومدن جلو دوستاشم که شده ی داماد اورجینال میخواد نه از اینا که تو میگی

_در هرصورت من گفتم که برای هر پیش آمدی آماده باشی

_نمیخوام بگی خبر مرگت....امشب نمیای پیشم؟!

_نه جون هستی اصن حس اسکول بازی ندارم...توام برو بکپ صب بیام بریم کادو بخریم

_اوخ اوخ راستی چی بخریم؟!

_چه میدونم میریم ی چیزی میگیریم دیگه...ساعت چند باید اونجا باشیم؟!

_گفت ساعت 7 باید اونجا باشیم وگرن پوستمونو میکنه

_خوبه خووب وقت داریم

_اره بابا

_اوکی بریز پایین برم بخوابم که دارم کور میشم

ماشینو جلوی خونمون نگه داشت و منم سریع خداحافظی کردم و رفتم بالا

خونه که رسیدم خریدامو دادم دست مریم که ببره بزار تو اتاقم و خودم عین جت رفتم تو اتاق سیا و بدون در زدن طبق عادت همیشگی عین بز رفتم تو

داداشیم روی تختش دراز کشیده بود و دست چپشو مشت کرده بود و گذاشته بود روی پیشونیش و چشماشم بسته بود


romangram.com | @romangraam