#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_181
هممون با هم گفتیم: بای
بعدم پری تماسو قطع کرد و گوشیشو پرت کرد تو کیفش و با کلافگی گفت:بیا اینم از ضد حال این دفعه
هستی سری تکون داد و گفت: چیکار میشه کرد...دست ما که نیست
_مهسا:پری منو همینجا ها پیاده کن دیگه خودم میرم تو نمیخواد بیای تا اونجا راهت دور میشه
_پری:واااا بزار برسونمت دیگه
_مهسا:نه بابا چه کاریه راهت دور میشه باید بری دور بزنی من میرم اونطرف خیابون دیگه
پری با سر باشه ای گفت و ماشینو زد بغل
منم باهاشو خداحافظی مختصری کردم و رفتم
دلم میخواست سریع برسم پیش طناز...میدونستم الان حالش داغونه....من طناز خیلی باهم راحت تر بودیم و این به این دلیل بود که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و همسایه بودیم
واسه همین طنی گاهی حرفایی رو به من میزد که هستی و پری اصلا ازش خبر نداشتن....این به معنی اینکه با اونا راحت نبودیم نیست....ما چهارتا جونمون واسه همدیگه در میرفت...ولی خوب آدما باهم فرق دارن دیگه
( هستی)
_پری سهیل دیگه بهت زنگ نزد؟!
_نه گور مرگش...خداروشکر هنوز خبری ازش نی...هه..البته دیگه چرا باید خبری باشه اون که شرط کذاییش رو برده...دیگه به من احتیاجی نداره
_پری به جون خودت،به جون سیاوش حتی اگه ی روز از عمرم هم مونده باشه ی کار میکنم جلو پات زانو بزنه
_بیخیالش هستی....تازه دارم به حرفات میرسم
_کدوم حرفا؟!
_همین که گفتی پسرا ارزش اینکه احساس پاک و خالصتو خرجشون کنی ندارن....همین که گفتی پسرا تنها موجوداتی هستن که وابستگی ندارن یادته بهم گفتی که وقتی ی حیون خونگی میخری و چند وقت بهش غذا میدی وقتی ازت دور میشه ی مدت تو حال طبیعی خودش نیست،یکم گوشه گیر میشه و میره تو لک
سرمو تکون دادم
پری ادامه داد:هه ولی پسر جماعت حتی اگه انگشتتو تا آرنچ عسل بمالی و بکنی تو دهنش بازم وقتی داری دستتو در میاری انگشتتو گاز میگیره.....پست تر از اینا رو جهان به چشم خودش ندیده.....از همشون متنفرممم،
_پریناز...همه ی اینایی که گفتی استثنا داره اینو قبلا هم بهت گفته بودم
_آره استثنا داره ولی استثناهاشم ی جور دیگه میچزوننت
اصلا من نمیدونم هدف خدا از آفریدن این بیشعورا چیه؟!
_نه خیر..تو اوضاعت خیلی بیریخته....با ی ساعت دو ساعت مشکلت حل نمیشه....
romangram.com | @romangraam