#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_179

.......

_کجا؟!

......................

_پس توام جمعه میری عشق و حال

.........

_ خوبه دیگه....لباس خرید حالا؟!

..................................................

_مبارکت باشه

......

_ تو راهیم داریم میاییم

.........

_ اوکی فعلا بای عزیزم

بلافاصله که قطع کرد پرسیدم: چه شد؟!چی میگفت؟!چه خبر بود؟! چیکارت داشت؟!

_هستی: اووووف بابا چته مهسا....اینایی که گفتی ی جواب بیشتر نداره حالا بگو چی؟!

_مهسا: چی؟!!!!

_هستی:به تو چه؟!

پری زد زیر خنده و بعدم رو به هستی گفت: ینی عاشقتم....قشنگ لهش کردی

برگشتم ی اخم به پری کردم که باعث شد خنده اش قطع بشه و بعدم رو به هستی گفتم: نگیرخودتو خبرت بدم میاد بنال ببینم چی گفت؟!

_هستی: هیچی بابا گفت جمعه تولد یکی از مهندسای شرکتشونه که دیروز اومده دعوتش کرده...اونم یادش رفته به من بگه الان گفت که رفته بوده کت شلوار بخره زنگیده که بگه قضیه چیه که من جواب ندادم و اونم نگران شده

_پریناز:خوبه دیگه اونم جمعه بیکار نیست

_مهسا: راستی بچه ها طناز چی شد؟!

_هستی: ا ا ا راس میگه...طنی چی شد؟!میاد یا ن؟!

پریناز همینجوری که داشت رانندگی میکرد گوشیشو برداشت و شماره ی طناز رو گرفت و بعدم گذاشت رو اسکیپر

بعداز چند لحظه صدای گرفته ی طناز فضای ماشینو پر کرد:جونم پری؟!


romangram.com | @romangraam