#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_178
همون موقع صدای هستی اومد: خوووب منم خریدم بریم...
_مهسا: موندم من بدبخت..به جون شما من سخت پسند نیستم ولی خوب کفش خوب ندیدم همش پره اکلیله من بدم میاد مث اینا که تازه از پشت کوه اومدن کفش اکلیلی بپوشم
همینجوری داشتم غر میزدم که هستی دستمو گرفت و کشید به طرف ی مغازه و تو همون حالت گفت: بیا این کفش رو ببین چطوره؟!
ی عالمه راه منو کشوند تا به اون مغازه ای که میخواست رسیدیم...من نمیدونم این بشر از اونجا چه جوری تو این ویترین رو دیده..لامصب چشم نیس که تلسکوپه...
به کفشی که مورد نظرش بود نگاه کردم...ی کفش جیر ساده به رنگ مشکی که ی پاپییون خیلی ریز هم کنارش خورده بود خیلی شکیل بود و حسابی چشمم و گرفت با شوق و ذوق رفتم تو مغازه و به فروشنده گفتم که سایز 38 اون کفشو برام بیاره
برعکس پاشنه اش که حتی از مال هستی هم بلند تر بود خیلی راحت بود...حسابی ازش خوشم اومده بود واسه همین دیگه معطل نکردم و بدون چک و چونه کفشو خردیم و بعدشم ب بچه ها رفتیم تو ماشین
_هستی:آخیششششش....بالاخره تموم شد
_پریناز: جونمون بالا اومد
_مهسا: خدا به داد خودمون و داماد برسه واسه خرید عروسی
پریناز در حالی که ماشینو روشن میکرد گفت: خاک بر سرت کنن که به چه چیزایی فک میکنی...عاخه کدوم مغز ملنگی میاد تورو میگیره؟!
_مهسا: داداش همون دسته هونگی که میاد تورو میگیره..
هستی زد زیر خنده و گفت: اصلا شوهر من از مال همه تون منگول تره....روشن کن بریم
بعدم دست کرد تو کیفش و موبایلشو در اورد و بعد از اینکه یکم بهش ور رفت گفت: خاک بر سرم 24 تا میس کال از سیاوش دارم
_ مهسا: اوووووو... چه خبره؟! مگه چیکارت داشته؟!
_هستی:چه میدونم...ولی لابد مهم بوده که اینهمه زنگیده
دیگه
بعدم در همون حال شماره ی سیاوش و گرفت و بعد از چند لحظه شروع کرد به زر زدن
_سلام اخوی
.....
_به جون هستی تا همین الان الاف خرید لباس و این کوفت زهرمارا بودم...الانم دارم میمیرم از خستگی...منو که میشناسی چقدر سختگیرم...حالا امروز پری شده بود 100 برابر بدتر از من...پدرمونو در اورد اساسی
............
_ خدانکنه...کارم داشتی زنگیدی؟!
..................
_دروغ میگی؟!
romangram.com | @romangraam