#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_177

بعدم رومو برگردوندم و دست هستی رو کشیدم و دنلبال خودم بردمش بیرون

خیلی ترافیک بود با ی بدبختی خودمونو به باغ سپه سالار رسوندیم...هممون تقریبا دیگه رو به موت بودیم...

_مهسا:جووون مادرتون زودی بخرید بریم خونه...من دارم میمیرم از خستگی

از ماشین پیاده شدیم و رفتیم به سمت مغازه ها

تو مغازه ی چهارم یا پنجم بودیم کنه پری گفت: بچه ها این کفش آبیه خیلی به لباسم میاد نه؟!

ی کفش تخت آبی بود که یکمم نقره ای توش به کا ر رفته بود

_هستی: میخوای تخت بپوشی؟!

_پری: عاره..بده؟!

_هستی: نه بد که نیست...اینم خوشگله...به لباستم میاد...

_پری:اوکی پس بیایید برم تو

_مهسا: خودت برو بپوش بیا تو مغازه خیلی شلوغه...ما همینجا منتظریم

پری ی نگا به داخل مغازه انداخت و گفت: باشه بصبرید جلدی میام

هنوز چند لحظه از رفتن پری نگذشته بود....ما همونجا پشت مغازه وایساده بودیم منتظرش...با پام روی زمین ضرب گرفته بودم و داشتم واسه خودم آهنگ بزار تو حال خودم باشم تتلو رو میخوندم و حال میکردم که صدای هستی رو شنیدم: مهی بیا ببین این خوشگله؟!

سرمو به طرفش چرخوندم جلوی ویترین چندتا مغازه ی اونطرف تر بود...به طرفش رفتم و به کفشی که اشاره میکرد نگا کردم...ی کفش سورمه ای با پاشنه ی حدودا 10 سانتی جلو بسته از جنس پارچه ی براق بود که روی پاشنه اش چند تا نگین خورده بود...ساده ولی خیلی شیک بود

_مهسا: عاره خوبه...برو ی پا بزن ببین اگه راحتی بگیر

_هستی: اوکی پس تو همینجا بمون که پری اومد بگید بیاد اینجا

_مهسا: باشه برو حواسم هست

حدود دو یا سه مین از رفتن هستی ،گذشت که پری از مغازه اومد بیرون...داشت میگشت تا مارو پیدا کنه...هرچی بال بال زدم و صداش کردم متوجه نشد آخرم مجبورم کرد کاری که نبایدو انجام بدم

دستمو بردم بالا و گذاشتم رو لبم و ی سوت محکم زدم که یهو دیدم هرچی آدم اونجاست برگشته به سمتم....اوه اوه

مثل اینکه زیادی بلند زدم

پری دیوید به طرفم و گفت: بمیری که همیشه،همجا باید آبرو و شرف مارو ببری

_ وااا خوب به من چه هر کاری کردم حالیت نشد بعدشم..

_باشه بابا بیخیال....هستی کو؟!

_رفت کفش بگیره الان میاد


romangram.com | @romangraam