#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_176
منو پری خودمونو جمع و جور کردیم و بعد پری گفت:خدا بگم چیکارت کنه که همیشه باید دلقک بازیتو بکنی
_هستی:دلقک عمه اته بیشعور
_پری:من که میدونم تویی...ولی اشکال نداره بزار دلت خوش باشه.کوفتت کن که بریم من خرید دارم
_مهسا:راس میگه پاشید باید ی سر باغ سپه سالار هم بریم کفش بخریم
_هستی:اوخ اوخ آره...پاشو خبر مرگت
من و هستی که همینجوری داشتیم میچرخیدم و اصلا دیگه کاری به لباسا نداشتیم فقط مث جوجه اردکی که دنبال مامانش راه بره دنبال پری میرفتیم
ی نیم ساعتی گذشت که مپری گفت :بچه ها این خوبه به نظرتون؟!
هستی دستشو گذاشت زیر چونه اس چشماشو یکم ریز کرد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:عاره شیکه
لباس ی دکلته ی نقره ای و آبی بود...ی تیکه راسته تا بالای زانو نقره ای بود و بعد از روی کمرش ی دامن بلند با چند سانت دنباله به رنگ آبی بود...در کل شیک بود
_پری:تو چی میگی مهسا؟!
من که دیگه اصلا حوصله نداشتم گفتم:ببین توی این موقعیت به نظر من اگه این پلاستیکای آبی بازیافت هم دورت بگیری بیای مهمونی شیکه چون پاهام داره از درد ناله میکنه
_پریناز:برو گمشو بیشعور جنبه نداری....
بعدم منو زد کنار و وارد مغازه شد
فروشنده ی دختر جون بود که به شدت هم به خودش مالیده بود و نمیشد نگاش کرد اصلا....
سایز پری رو پرسید و بعد به سمت رگالی که اون مدل لباس بهش آویزون شده بود رفت و بعد از چند لحظه زیر و رو کردن گفت:شرمنده سایزتونو ندارم...تموم کردم
لب و لوچه ی هممون آویزون شد و منو هستی هم زمان گفتیم:وااااااااااااااای
دختره یهو گفت: نه نه نه فک کنم همونی که تو مانکنه سایزتون باشه...اجازه بدید برم ببینم...
دختره با ی اعمال شاقه ای رفت تو ویترین و سایز لباسو دید و گفت: بله این اندازه اس
هستی خیلی زود گفت: پس لطفا بیارید که بره بپوشه
حدود 10 دقیقه طول کشید که دختره لباسو از تن مانکن در بیاره
پری رفت تو پرو و لباسو پوشید و اومد بیرون
_هستی: واااا.پس چرا صدامون نکردی ببینیم تو تنت؟!
_پریناز: خوب بود دیگه...شمام اخر هفته ببینید
_مهسا: ایشششش....خاک بری....اینقد بدم میاد از این آدمای افاده ای....بجم حساب کن بیا بیرون خبرت
romangram.com | @romangraam