#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_175

شیرجه رفتیم به سمت اتاق....حتی فروشنده هم باهامون اومد....

چشمم که به هستی افتاد ی لحظه خون به مغزم نرسید...لامصب چی شده بود توی اون لباس....پوست سفیدش توی اون لباس سرمه ای عالی شده بود...

_پری: محشره دختر....عالی شدی...تو خبر مرگت گونی سیب زمینی هم بپوشی بهت میاد

_مهسا: حواسم باشه ی پارچ آب قند بیارم دنبالمون...

بعدم به سرتا پای هستی اشاره کردم و رو به پری گفتم: لازممون میشه

پری و هستی زدن زیر خنده...منم تو همون حال گفتم:مگه دروغ میگم؟! باید ی جوری سیل غش و ضف کنندگان و جمع کنیم یا نه؟!

هستی ضربه ای به بازوم زد و گفت:برو بمیر بابا حالا انگار با آنجلینا جولی میخواد بره مهمونی

فروشنده گفت: نزن این حرفو دخترم..لباس توی تنت خیلی قشنگه مث مانکن ها شدی...حتما واسه خودت ی اسپند دود کن...چشم میخوری...

هستی تشکری کرد و بعدم رفت لباسشو در اورد و اومد حساب کرد

حالا مونده پری خانوم

از مغازه که اومدیم بیرون رو به پری گفتم: گمشو توام ی جولی چیزی بخر بپوش...

بعدم به هستی اشاره کردم و گفتم:این سخت پسند که لباس پیدا کرده ینی شق القمر....بجم توام ی چی بخر دیگه

_پری:وااای خفه بمیر دارم نگا میکنم دیگه

حدود ی ساعت بود داشتیم راه میرفتیم....هلاک شده بودیم از خستگی...منو هستی اینقدر کلافه و خسته بودیم که الکی ی لباسای خزی رو به پری پیشنهاد میکردیم و میگفتیم عالیه که نگووو!؟

_هستی:اههه پری....خبرت ی چی بخر بریم دیگه هلاک شدم خووب...

_پریناز: خوووب میگی چیکار کنم هیچ کدومش قشنگ نیس...همش خز و خیله...

_مهسا:اوکی پس حداقل بریم بتمرگیم ی چیزی بخورم من دارم میمیرم از خستگی

_هستی:راس میگه

_پری:اوکی بیایید بریم یکم جلوتر ی کافی شاپ هست بشینیم اونجا...

رفتیم داخل کافی شام و هرکدوممون ی چیز سفارش دادیم

سفارش و که اورد مثل دور از جونمون خررر افتادیم به جونش

هستی تو همون حال گفت:بچه ها به نظرتون اگه اینقدر گشنه بودیم بهتر نبود بریم رستوران؟!

منو پری جوری زدیم زیر خنده که تمام کسایی که اونجا بودن نگامون میکردن

_هستی:اییی رو آب بخندین...خفه خون بگیرید آبرومون رفت


romangram.com | @romangraam