#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_174

بعدم با قیافه ی آویزون گفت:خوش به حالت لباستو خریدی...من بدبخت که هنو از هیچی خوشم نیاومده

_پری:ببخشیدا ولی تو خیلی گنده خریدی هستی جون..،پدر آدمو در میاری تا ی لباس بخری

_هستی:گمشو...بیشعور..خوب چیکار کنم؟!من رو خرید لباس حساسم..

_پری: دورت بگردم حساس نیستی که پدر دربیاری

هستی روشو برگردوند ایشششی گفت و رف اونطرف....

_مهسا: اوه...قهر کرد برو منت کشی تا منم اینو در بیارم بیام بیرون

رفتم کنار هستی...پشتشو کرده بود به من....رفتم نزدیکش سرمو بردم و از پشت نزدیک گردنش کردم و گفتم:قهری خواهری؟!خووو خرچسونه بازی در نیار دیگه....شوخی کردم اصن

یهووو برگشت و گفت:خره من کی قهر کردم که بار دومم باشه

همون لحطه مهسا اومد بیرون و رو به فروشنده گفت:همین خوبه آقا لطفا حساب کنید

( مهسا )

خوووب....من که خریدم و کردم موندن این دوتا مونگل...باز پری سریع خرید میکنه...ولی هستی...

واااااای......شرط میبندم کل تهرانو باید زیر و رو کنیم

روی خرید لباسش خیلی حساس بود...سخت پسند بود تو خرید لباساش...ولی خوب خدایی همیشه شیک پوش بود...

هستی دقیقا نقطه ی مقابل من بود که تو اولین مغازه خرید میکردم و هرچی میرفتیم جلو تر به گ*و*ه خوردن میافتادم که چرا وقتی اینهمه مدل خوشگل تر بوده من همون اول سریع خرید کردم....هر دفعه هم تصمیم میگرفتم دفعه ی بعد یکم تو خریدم سخت گیر تر باشم ولی نمیتونستم که

کل شانزه ریزه رو گشتیم ولی هیچ کدومشون از مدل لباسا خوششون نیاومد

به پیشنهاد پری قرار شد بریم زعفرانیه

اونجا هم دو سه تا مغازه رو گشتیم که یهو هستی جلوی ی مغازه وایساد و گفت:بچه ها بیایید ببینید این خوبه....

ی پیرهن سورمه ای تیر از جنس ساتن بود....خیلی خوشگل بود...

ی پیرهن بود حالت تاپ های گردنی که پشت گردنش ی پاپیون کوچیک خورده بود و پشت لباس هم به اندازه ی دوتا بیضی کوچیک و بزرگ باز بود....دامنش از همه با مزه تر بود....ی دامن کوتاه تا بالای زانو ولی پفی و ناز که روش هم حالت گل های رز بزرگ با توزر کار شده بود...

هرچی تو ذهنم میگذشت رو به زبون اوردم:واااااای هستی این فوق العاده اس....عالیه

پری هم مثل من داشت با دهن باز به لباس نگاه میکرد...تو همون حالت گفت:هستی به جون خودم اینو بپوشی محشر میشه....چون سرمه ای هم هس مطمینا رنگ چشمات آبی میشه...

هستی جلو تر از ما راه افتاد داخل مغازه و ماهم پشتش رفتیم داخل

هستی سایزشو به فروشنده که ی خانوم مسن بود گفت و رفت توی اتاق پرو تا لباسو بپوشه...بعد از چند لحظه درو باز کرد و صدامون کرد

_هستی:گوساله ها بیایید ببینید خوبه؟!


romangram.com | @romangraam