#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_173

_پس کجایی تو گور به گوری ی ساعته منو کاشتی اینجا؟؟!

_ایییی بمیر خوب دو مین بصبر الان میام

_هستی جووون بکن خبرت....من تا دو مین دیگه میصبرم اگه نیای میرم...

همینجوری داشتم براش خط و نشون میکشیدم که دیدم در خونه باز شد و اومد..اووووف....چه تیپی هم زده بود لامصب...

در ماشینو باز کرد و نشست:سلوووم...بریم

_چه عجب شما تشریف گوهتو اوردی

_اههههه پری اینقدر عر نزن برو دیگه ...ایششش

راه افتادم به سمت خونه مهسا اینا....وقتی رسیدم سر خیابونشون دیدم همونجا منتظر وایساده.....جلوی پاش ترمز زدم ....پرید بالا ....زدم پس کله هستی و گفتم:از این بچه یاد بگیر نصف تو ولی از تو وقت شناس تره.....

_مهسا:اوی اوی اوی پری حواستو جمع کن هاااا....

دستامو اوردم بالا و گفتم:خیلو خب باشه بابا....خفه شید..غلط کردم...

همینجوری بی هدف داشتیم فر میخوردیم که هستی گفت:پری بپیچ بریم شانزه ریزه...

_مهسا:اره راس میگه

با سر حرفشونو تایید کردم و رفتم به سمت شانزه ریزه

حدودا نصف مغازه هارو گشته بودیم ولی هنو چیزی چشممونو نگرفته بود...همینجوری داشتیم نگاه میکردیم که دیدم مهسا روی ی لباس قفل کرده...به لباس نگاه کردم

ی لباس زرشکی ساتن بود که تا روی رونش تنگ تن بود و از اونجا به بعد دامنش گشاد میشد....

خدایی خوشگل بود....رفتیم تو...فروشنده ی پسر جوون و فوق العاده ایکبیری بود...مهسا رو به پسره گفت:ببخشید میشه اون لباسو سایز اسمالشو بدین

_یارو:بله حتما

پسره لباسه رو داد به مهسا و اونم با نیش گشاد رفت تو اتاق پرو...

تو مدتی که مهی تو اتاق بود ماهم داشتیم با هم میحرفیدیم که یهو صدای مهسا اومد:پری،هستی...بیایید ببینید خوبه

منو هستی رفتیم و جلوی اتاق پرو وایسادیم

_هستی:اووووو مهی چه جیگری شدی

_مهسا:خدایی؟!

_پری:عاره بخدا...خیلی قشنگه تو تنت....خیلی هم بهت میاد...گمشو بیا همینو بخر

_هستی:راس میگه تن خورش عالیه...


romangram.com | @romangraam