#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_153

_سیاوش: اگه خبری شد باهام تماس بگیر سریع خودمو میرسونم

_ هستی: اتفاقی نمیاوفته...برو خیالت راحت

هر دوتا دستش توی جیبش بود...ی دستشو در اورد و گذاشت پشت من...منو به خودش نزدیک کرد و پیشونیمو بوسید بعدم تو چشمام نگاه کرد و گفت: مراقب پیشی منم باش

_هستی: بروو خیالت راحت...دارمش

همگی توی ویلا نشسته بودیم که سر و کله ی هیوا پیدا شد

_ هیوا: ببخشید وقتی رسیدین من نبودم....خیلی منتظر موندم دیدم نیاومدین گفتم برم خرید که گشنه نمونیم

_مهرداد: نه بابا این حرفارو نداریم که...شما باید ببخشید که بهتون زحمت دادیم

_هیوا: اولا که زحمتی نبود رو سر من نیاومدین که خونه به این بزرگی...دوما خواهش میکنم با من راحت باشید میخوام از الان به بعد منو خواهر خودتون بدونید..درست مثل هستی و بقیه

_ مهرداد: البه هیشکی که واسه ما این هستی دیونه نمیشه ولی خیلی هم عالیه...من آبجی دوست دارم

_هیوا: راستش جمعه ی اینده تولد پدرمه که من میخوام همینجا برگزار کنم و شما هم دعوتین...

_پرهام: عع چه خوب...دلم لکیده بود واسه ی مهمونی توپ

_هیوا: پس خیالم راحت باشه که میایین دیگه؟؟1

_مهرداد: مگه میشه خواهر ادم مهمونی دعوتش کنه بعد شرکت نکنه

_هستی: مهرداد راست میگه...خیالت راحت منو بچه ها دور هم میترکونیم

اشکان در حالی که داشت خیار میخورد گفت: راس میگه...دست به ترکوندنشونم خوبه...نبودی ببینی تو جاده چه قرری میدادن

با هیجان رو به اشکان گفتم: ولی حال کردم باهات خدایی..پایه ای

_ اشکان: چاکریم

_شایان: فک کنم شما دوتا اگه باهم برقصین خیلی خوب بشه

یهو باربد به سرفه افتاد...مثل اینکه چیزی پریده بود تو گلوش...ارمان زد پشتش و گفت: بابا یواش...همش مال خودته نمیگیره کسی ازت

سریع رفتم از روی میز ی لیوان اب پر کردم و گرفتم به سمتش: بیا اینو بخوور

_باربد: ممنون

دیگه تا شب اتفاق خاصی نیافتاد...

اون ویلا 4تا اتاق داشت..2تا طبقه ی بالا و 2 تا هم طبقه ی پایین....من و هیوا وپریناز توی یکی از اتاقای بالا خوابیدیم...باربد و ارمان واشکان هم توی اتاق بغلیمون....طناز و مهسا هم توی یکی از اتاقای پایین ...مهرداد و شایان وپرهام هم توی یکی دیگه از اتاقا....

( باربد )


romangram.com | @romangraam