#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_152
همه زدن زیر خنده...خودمو پرت کردم تو بغل سیاوش و چشمامو بستم...به محض اینکه چشمامو باز کردم باربد رو دیدم..اخماش حسابی توهم بود و بدجووور داشت نگام میکرد
اینقدر بد بهم نگاه میکرد که حس کردم دارم کار بدی انجام میدم واسه همین از بغل سیا اومدم بیرون....دست سیا رو گرفتم و به سمت باربد کشیدم...ولی مگه تکون میخورد
_سیاوش: چیکار میکنی پیشی ملوسه؟؟!!
_هستی:میخوام ببرمت ی جایی...د راه بیا دیگه
_ سیاوش: ببریم؟؟؟!
_هستی: اره
_سیاوش: ببر ببینم میتونی
اینقدر کشیدمش که دست خودم درد گرفت ولی اون ی قدم هم از جاش تکون نخورد...همونجوری نشستم رو زمین و گفتم: د خووو بیا دیگه چرا چسبیدی به زمین؟
_سیاوش:خوووب عزیز من تو بگو کجا تا من بیام
_هستی: میخوام به ی نفر معرفیت کنم
_سیاوش: کی؟؟
_ هستی: باربد...میای؟؟
دیدم از جاش تکون نمیخوره...بلند شدم و گفتم بیا بریم اونطرفه...
دنبالم اومد...رسیدیم کنار باربد..داشت با ی پیر مرد حرف میزد و پشتش به ما بود...یهووو اون پیر مرده رفت و باربد هم خیلی سریع برگشت سمت ما.....من یکم جلوتر از سیاوش وایساده بودم واسه همین باربد که برگشت ی جورایی کاملا بهش چسبیده بودم....ی قدم بینمون فاصله بود و نگاهمون هم با هم گره خورده بود....
سیاوش دستمو کشید به عقب...همین حرکتش باعث شد چند قدم از باربد فاصله بگیرم...سریع به خودم اومدم و رو به باربد گفتم: باربد ایشون برادر من هستن
و با دست به سیاوش اشاره کردم
یکی از ابرو های باربد پرید بالا...با تعجبی که توی صداش مشهود بود گفت: برادرت؟؟!!!
_ هستی: بله..البته برادرم که نه..زندگیمه
سیاوش ی قدم به باربد نزدیک شد دستشو اورد بالا و گفت: سیاوش هستم
باربد هم دستشو اورد بالا و با سیا دست داد و گفت: خوشبختم...
سیاوش سرشو تکون داد بعدم برگشت و رو به من گفت: خواهری من دیرمه...اگه اجازه رو صادر کنی من برم ؟؟!
_ هستی: با اینکه اصلا دلم نمیخواد ولی برو...مراقب خودتم باش..ارومم هم رانندگی کن ..وقتی هم رسیدی بهم خبر بده
_ سیاوش: چشم..امر دیگه ای باشه؟؟
_هستی: ن عزیزم
romangram.com | @romangraam