#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_151
اینقدر نکن ناز دیگه
ببین که پیشتاز میگه
میگه
ای چقدر...وای چقدر شاخ اون استیل بدنت
کشت منو پرستیژ خفنت
هرکی تورو میبینه تا عمر داره میمونه هولت
پاتوقت کجاست شما که دم و دقه میری اریزونا هیی
لب ساحل دبی افتاب میگیری تو تابستونا که هیی
برنزه میشه بدنت منو میگیری تو توی بغلت باز
ولومم ببر بالا و پرت کن خودتو از رو پنت هاوس
بپر بغل علی پیشتاز
داشتیم اون بالا واسه خودمون دیونه بازی میکردیم و میرقصیدیم که نگام به ی ویلای خوشگل با ی نمای خوشگل تر که از قضا باربد هم دم درش وایساده بود افتاد
......باربد رو نگا کردم...داشت به ادا اتفار ما میخندید...
چه تیپی زده بود لامصب.....
ی دونه از این تاپ های مردونه ی زرد که روش با قرمز و سبز چیزمیز نوشته بود با ی شلوارک سبز لجنی...سیا جلوی ویلا نگه داشت...همه رفتن با باربد سلام و احوال پرسی کردن..پرسیدم هیوا کجاست که گفت:پیش پای شما رفت خرید
دیدم بچه ها سرگرم خالی کردن وسایل از تو ماشینن..
سرمو چرخوندم که سیاوش رو پیدا کنم...دیدم سویی شرتشو بسته به کمرش و عینکشم داده بالا و با ی ژست دخترکش به ماشینش تکیه داده...
رفتم به طرفش...زیر گوشش گفتم: الکی تلاش نکن..اینجا خبری نیست..نمیتونی چیزی طور کنی بعدم سرمو کشیدم عقب و ی لبخند شیطون بهش زدم
ی ابروشو انداخت بالا و گفت: من؟؟!!اصلا من اهل طور کردنم؟؟!!اخه منو اینکارا؟!
اومدم جوابشو بدم که صدای پری اومد: راس میگه خوووب...این کارش به طور کردن نمیکشه که....خودشون میان سمتش
_ سیاوش: همووون
_هستی: داداشی جونم به ابجیش رفته جذابه....خاطر خواهاش زیادن
_ مهرداد:منظورت اینه تو به داداشت رفتی دیگه...سیا بزرگتره
_هستی: حالا هرچی..مهم اینه که به هم دیگه رفتیم
romangram.com | @romangraam