#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_148
_پریناز: اوووی اقاهه این رو به درخت میگن من ایشونم
ارمان خندید و گفت: اشکان بیخیال شوو داداش بعدا میگم برات
ی چند قدمی ازشون فاصله گرفتم ولی سریع برگشتم و نمیدونم چی شد که یهوو گفتم: ارمان
تعجب ارمان رو از سرعت چرخشش به سمت خودم فهمیدم..چشماش گشاد شده بود در حد قالپاق زانتیا
تازه فهمیدم چی گفتم با دست راستم ی دونه زدم روی دهنم و گفتم: ببخشید اقا ارمان..میخواستم بگم میدونید سیا کجاست؟؟!
ارمان ی لبخند زد و چند قدم اومد به طرفم و گفت: اولا که فک کنم اگه اون اقا رو از اول اسم من بندازین هردومون راحت تر باشم...سیاوشم توی حیاط دارن با مهرداد و شایان حرف میزنن
سرمو تکون دادم و زیر لب تشکر کردم و به سمت حیاط رفتم
تو راه ی عالمه غر زدم سر خودمم...ایییی بمیری پری ...عاخه چرا زرتی با یارو پسرخاله میشی؟؟! ا ا ا ا ا دختره ی خررر. اخه ارمان کیه؟؟!گشنه ات بود جای صبحونه اقاشو خوردی؟؟؟!!
من به جز بچه سامان و مهرداد و پرهام کسی رو با اسم خالی صدا نمیکردم ی پسوندی..پیشوندی چیزی میزاشتم واسش ولی نمیدونم چی شد اینو اینجوری صدا کردم...ایششش
لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود
داشتیم با سیاوش و مهرداد حرف میزدیم که دیدم بچه ها دارن میان...هستی که مارو دید سرعت قدماشو زیادتر کرد و اومد سمتمون...روشو از من برگردوند و به سیا و مهرداد سلام داد...
_سیاوش: چرا اینقدر خوابیدین شما؟؟!
_مهسا: خسته بودیم خووووب
_سیاوش: اوکی...
_ مهرداد: برید وسایلارو بزارید تو ماشین تا من برم بقیه رو صدا کنم
سیاوش سرشو تکون داد
داشتیم وسایلمونو تو صندوق جا میدادیم که چشمم به سویی شرت ارمان که اونشب بهم داد پوشیدم افتاد...هنوز بهش پس نداده بودم....برش داشتم و به پرهام گفتم: ارمان کجاست؟؟
_پرهام: اونجاست...داره اب و روغن ماشینو میزون میکنه...
رفتم به سمتش...کاپوتو بالا زده بود داشت بهش ور میرفت....صداش زدم: ارمان
مثل اینکه هول شد چون تا اون سرشو بیاره بالا و نگام کنه سرش خورد به در کاپوت...دستشو گذاشت رو سرشو گفت: اخ اخ...داغون شدم
_پریناز: حالت خوبه؟؟
برگشت به سمتم...با دیدن من دستشو از رو سرش برداشت و گفت: اره چیز خاصی نیست..کارم داشتی؟؟
سویی شرتشو گرفتم به سمتش و گفتم:بله..اومدم اینو بهتون بدمش...براتون شستمش...
سویی شرتو گرفت و گفت: دستتون درد نکنه..قابل نداشت
romangram.com | @romangraam