#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_147
ی لباس خواب نخی خیلی گشاد صورتی با گلای رنگ و وارنگ که قدش تا بالای زانوهام بود یقه اش هم تا سر شونه ام کش اومده بود....موهام هم هرکدوم به ی طرف رفته بودن...عین جنگل شده بود...ابروم رفت جلو این پسره
رفتم دستو صورتمو شستم و بعدم ی شلوار جین ذغالی با ی تونیک سفید که خیلی هم کوتاه بود رو پوشیدم...ی شال ذغالی و سفید هم سرم کردم و موهامو ی ور ریختم تو صورتم...ی برق لب و ریمل هم زدم...ی کیف طرح لی هم داشتم که همرنگ شلوارم بود..اوئنم ی ور انداختمو سویی شرت سفید و مشکیم هم انداختم روش...صدای در اومد...رفتم و درو باز کردم ...بازم ارمان بود...دوتا پارچ اب هم دستش بود....بازم خیره شده بود بهم و تکون نمیخورد....وااا این چه مرگشه هردفعه منو میبینه قفل میکنه
پارچ ها رو ازش گرفتم و گفتم: خیلی ممنون به موقع بود..شما برید پایین من اینارو بیدتر میکنم.و..بدون حرف به سمت پله ها رفت
درو بستم و داد کشیدم: یا همین الان بیدار میشید یا اب میریزم روتون
_مهسا: برو گمشوو بابا
رفتم به طرفش و پارچو گرفتم بالای سرش
_پری: مهسا ی لحظه چمشماتو باز کن...
به محض اینکه چشماشو باز کرد پارچ اب رو خالی کردم روش
چنان جیغی کشید که اون دوتا هم از خواب پریدن....
_مهسا:اییی بمیری ایشالله
طناز نشست کنارش و گفت: مررض داری تو؟؟
دیدم زیادی داره حرف میزنه اون یکی پارچم پاشیدم به اون
این دفعه دوتایی جیغ کشیدن
_هستی:روانی..نمیگی تو خواب اب میپاشی روش سکته میکنه
_پری: برووو بابا شماها پوست کلفت تر از این حرفایین
رفتم سمت چمدونم و برش داشتم و به سمت در رفتم....برگشتم سمتشون و گفتم:درضمن..سریع بیایید پایین بچه ها منتظرن
و بعدم رفتم بیرون...تو داشتم با خودم به قیافه مهسا وقتی از خواب پرید میخندید که ی نفر از بغل گوشم گف: به چی میخندی؟؟
چون تو حال خودم بودم ترسیدم..دستمو گذاشتم روی قلبم و جیغ کشیدم....
برگشتم ببینم این کدوم خریه که اینجوری منو سکته داد که دیدم اشکان پشت سرمه و دستاشو اورده بالا...پوووفی کشیدم و گفتم: بیماری؟؟!!
_اشکانک من فقط ی سوال پرسیدم این قربتی بازیا چیه عاخه
اومدم جوابشو بدم که صدای ارمان اومد: چی شد پریناز؟؟بیدارشون کردی؟؟
باز یاد قیافه ی مهسا افتادم..خندیدم و گفتم: اره دستت درد نکنه...دارن میان
ارمان خندید
اشکان چشماشو ریز کرد و گفت:چی شد؟؟اپرمان تو چیکار کردی واسه این؟؟
romangram.com | @romangraam