#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_146

_هستی: اههه خفه شید دیگه

_پری:همتون گشادین....ببندید فکتونو الان خودم باز میکنم

مهسا: هرکی هست خیلی هوله...

_هستی: پاشوووو تا درو از جا نکنده

به زور خودمو از اون پتوی گرم و نرم جدا کردم و بدون اینکه دمپایی هامو بپوشم رفتم سریع درو باز کنم

وقتی درو باز کردم ی پسر قدبلند و خوش هیل پشت در بود...اول فک کردم مهرداد...

برگشت سمتم...ارمان بود...سرش تو گوشیش بود و داش باهاش کار میکرد و حواسش به من نبود...

_ارمان:کجایید شما؟؟ی ساعته دارم در میزنم...سیاوش گفت سریع بیایید پایین...در ضمن

همون لحظه سرشو اورد بالا..زبونش قفل شده بود...دیگه حرفشو ادامه نداد..

همینجوری که داشتم چشمامو میمالیدم گفتم:الان میخواین راه بیافتین اخه؟؟کله صبح؟؟!

_ ارمان: کله صبح چیه؟؟!شما فقط خوابیدین...ساعت 11 هاا..باربد به گوشی همه زنگ زده..خلمون کرده

_هستی: پرررری کیههههه؟؟؟ باااو. بیا بگیر بکپ دیگه هیی وز وز میکنی نمیزاری بخوابیم

بعدم پتورو کشید رو سرش

_ طناز: پری اگه میخوای ور بزنی درو ببند ما بتونیم کپه بزاریم

_مهسا: راس میگه بروگمشو بیرون

جووری داد کشیدم که همشون نشستن رو تخت....ارمان هم تو جاش پرید: ایییی خفه شید ببینم چی میگهههه

ارمان تک سرفهای کرد و گفت: من میرم شما ی جوری اینارو بیدار کنید بیایید

_ میشه یکم اب برای من بیارید...ترجیحا یخخخخ....بی زحمت دوتا پارچ باشع

با تعجب گفت: دوتا پارچ رو میخوای بخوری

_ پری: مثل اینکه تو منو با تانکر اشتباه گرفتی ها....

به بچه ها اشاره کردم که دوباره دراز کشیده بودن رو تخت و گفتم: مگه نمیخوای اینارو بیدار کنی؟؟!الان تو جرثقیلم بیاری نمیتونی اینارو بیدار کنی..فقط باید اب بپاشی روشون...

همینجوری وایساده بود داشت نگام میکرد...داد کشیدم: د بروو دیگه

به خودش اومد و گفت: باشه باشه الان میارم

و بعدم رفت....درو بستم و و رفتم جلو ایینه که بفهمم این به چجی اینجوری ذل زده...که با دیدن خودم تو ایینه چشمام شد مثل توپ پینگ پونگ.....واای خاک بر سرم من این شکلی رفتم جلو این پسره....


romangram.com | @romangraam