#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_149

_ پریناز: خواهش میکنم...

اومد حرف بزنه که صدای مهرداد باعث شد حرف تو دهنش بماسه:پری..بیا میخواییم راه بیافتیم

با ی ببخشید ازش فاصله گرفتم و رفتم به سمت مهرداد

مهرداد گفت که ما چهارتا بریم بشینیم تو ماشین سیاوش..هستی نشست جلو..ما سه تا هم نشستیم عقب

بقیه هم رفتن تو ماشین پرهام

به محض اینکه نشستیم تو ماشین هستی خیمه زد روی ظبط

_ سیا: بزار برسی زلزله بعد وسایل لهولعبتو فراهم کن

هستی خندید و فلششو از توی کیفش در اورد وصل کرد...داشت اهنگارو رد میکرد...

پرهام با ماشین اومد کنار ماشین ما و شیشه رو داد پایین..میخواست با سیا حرف بزنه...سیاوش هم به تبعیت از اون شیشه رو کشید پایین

_ پرهام:سیا...ارمان ویلا رو بلده..من جلو میرم توام پشت من بیا

_ سیاوش: اوکی دادا..برو اسکورتت میکنم

پرهام خندید و راه افتاد...سیاوش هم دنبالش

_مهسا: اهههه هستی خلم کردی..خوووب بزار ی کدومشون بخونن دیگه

_ هستی: اخه دنبال ی اهنگ باحالم که فاز منتقل کنه

(هستی )

رو به بچه ها گفتم: پایه دیونه بازی هسیتن

همشون باهم گفتن : پایه اتمممم

خندیدم و گفتم: داداشی میشه سانروفو باز کنی ما بریم اون بالا

سیاوش با تعحب گفت: چی؟؟!!

_هستی: جوون داداش جاده خلوته...حواسمون هت...جووون هستی بزار بریم دیگه

-سیاوش: اخه..

مهسا پرید وسط حرفش و گفت: عع سیاوش گفت جون هستی...

_سیاوش:چیکارتون کنم دیگه...برید...ولی مراقب باشید

پریدم بوسش کردم و گفتم: عاشششقتمممم داداششششی


romangram.com | @romangraam