#همه_سهم_دنیارو_ازم_بگیر_(جلد_دوم)_پارت_119
-منم...دوست داشتم.
-خواهش مي کنم من بعد از دو سال بهش رسيدم ازم نگيرش.
-خودت گفتي شاهدي ندارم...فردا آزادش مي کنن.
-مي دونستي آزاد ميشه پس چرا شکايت کردي؟
-شايد برا عشقي که اون عصر کوفتي تو چشم تو ديدم براش و ساده گذشتنت از من....نمي دونم...آدما هر کدوم سهمي يکي هستن و تو....خوشبخت بشي!
-متاسفم!
-نباش....گاهي بايد مرد بود حتي به اجبار.
-پيداش مي کني.
-شايد...خداحافظ
-خداحافظ
تماس را قطع کرد و لبخند زد، رو به سقف گفت:شکر خداي مهربون اين روزهاي روشنم!
***********************
مانتوي سفيدش را با شلوار سورمه ايي تيره راسه اش پوشيد و با آرايش زيبايش شال بنفشش را روي موهايش انداخت و از اتاقش بيرون آمد.زهرا از آشپزخانه بيرون آمد و گفت:کجا صبح به اين زودي؟
-کار دارم مامان.
صداي شاپور را شنيد که بي خيال گفت:به کيان بگو ناهار بياد اينجا!
يکباره کل صورتش سرخ شد، خجالت زده گفت:چشم!
از خانه بيرون رفت و جلوي در منتظر شد.ساعت 8 بود و کيان قول داده بود زود بيايد.دل در دلش نبود.مرتب با ناخن هايش بازي مي کرد که گوشيش تک خورد.گوشي را برداشت که نگاه کند که ماشيني به سرعت جلوي پايش روي ترمز زد.سرش را بلند کرد و با ديدن کيان جرعه ي لبخند روي لبش زنده شد.کيان با شوق گفت:زود باش خانوم طلا!
فرشته سوار شد که کيان پايش را روي گاز گذاشت و از کوچه بيرون رفت.فرشته پرسيد:کجا ميريم؟
-بيرون شهر، بايد يه جوري دلتنگيمو رفع کنم که کسي نباشه ها؟
فرشته خجالت زده سرخ شد و زير لب گفت:بي حيا!
کيان با خنده گفت:عاشقتم.
فرشته ضربه ايي به بازويش زد و نگاهش را به بيرون دوخت.کيان به سمت پارک طبيعي عيسوند(يه روستاي که تقريبا در فاصله 30 کيلومتري بوشهره، يه پارک طبيعي داره که زمستونا جون ميده برا پيکنيک) رفت.فرشته با تعجب گفت:تو اين گرما؟
-هواي مهر که ديگه گرم نيست اونم اول صبح.
ماشين را زير يکي از کويرها(نوعي درخت گرمسيري) زد و گفت:بساط صبحونه پشت ماشينه.
romangram.com | @romangram_com