#همه_سهم_دنیارو_ازم_بگیر_(جلد_دوم)_پارت_120
فرشته از ماشين پياده شد، قبل از اينکه صندوق عقب را باز کند، کيان پر حرص از پشت بغلش کرد و کنار گوشش گفت:دلم برات تنگ بود.
فرشته سرش را به شانه ي او تکيه داد و دست هاي قفل شده ي او را گرفت و گفت:پس دل من چي؟
کيان گره دستش را محکم تر کرد و گفت:داشتم ي مردم ديشب، ديشب رسما مال من مي شديا.
فرشته حلقه دستش را شل کرد و به سويش چرخيد و گفت:بابا فهميد داري مياي دنبالم، گفت بگم ناهار بياي اونجا.
-پاک آبرومون رفت.
فرشته خنديد و گفت:پدر زن خوبي داري خيالت راحت.
کيان بوسه ايي روي گونه اش کاشت و گفت:هيشکي خانم خودم نميشه.
فرشته نگاهي به اطراف انداخت، همين که متوجه شد کسي نيست، غافلگيرانه لب هاي کيان را اسير کرد و گاهي عشق و شور آنقدر بالا مي زند که هميشه شروع کننده مردهاي عاشق نيستند.
لب از لب جدا شد کيان شيطنت آميز نگاهش کرد که فرشته خونسرد گفت:دلم خواست!
کيان با صداي بلند خنديد و گفت:عاشقتم به مولا.
-منکرات، جمع کنين خودتونو.
صداي مرتضي باعث شد هر دو سريع از هم جدا شوند.فاطمه و مرتضي از پشت درخت ها بيرون آمدند که کيان گفت:دقيقا بايد الان مي رسيدي؟
مرتضي چشمکي زد و گفت:حال داد جون داداش.
فرشته دست کيان را در دست گرفت و امروز مال هر دو بود، براي عشق...براي دلتنگي...براي نياز...براي هر چه نام تو را يدک مي کشد.
گاهي يادمان مي رود که نبايدها نبايد ستند و بايد گذشت و رفت شايد در پس فرداهاي هنوز نيامده توانستي رنگين کماني را شکار کني که رنگ به رنگ بوي عشق مي دهد.اگر کمي ساده فکر کنيم و عاشق تر باشيم بدون فکري پر از بي شرمي و گناهي نکرده!
اين دنيا همين بس که پر از عشق باشد سوتفاهمات را به جهنم مي فرستيم اگر بيشتر عاشق باشيم.
خوش باشيد دوستان.
تقديم به تمام زندگيم که بي او بودن لحظه ايي مرگ و تمام عمر کما رفتن هاي من است.تقديم به همسرم.
تابستاني که تابستان بود با تمام آلوچه هاي ترش و ملسش.
ظهري تنها
romangram.com | @romangram_com