#همه_سهم_دنیارو_ازم_بگیر_(جلد_دوم)_پارت_118
و چقدر جان ريخت به جانش که لرزان پاي ديوار سر خورد و کف اتاق موزايک شده نشست و گفت:خيلي دوست دارم...خيلي زياد.
چند لحظه فقط صداي نفس هاي تند تند فرشته را شنيد و با وقفه ايي صدايش طنين انداخت:ديوونه ديدي؟ فردا دم در خونمون يکي وايساده برات.
کيان خنديد و گفت:من قربون اين ديوونه دوست داشتني برم....منتظرم باش فرشته.
-هستم مرد خوب من.
-بايد برم کاري نداري؟
-نه،
-جلو خونتون منتظرم باش مي خوام بدزدمت.
فرشته خنديد و گفت:باشه.منتظرم
-خداحافظ نفسم.
-خداحافظ خوشتيپ!
کيان لبخند زد و تماس را قطع کرد.بعد از دو سال و نيم اين چند روز چه حال خوبي داشت.بهشت چه نزديک بود و نمي دانست!
************************
تماسش با کيان که قطع شد پر خشم شماره سبحان را گرفت، بوق اول خورده نخورده تماس وصل شد و سبحان گفت:منتظرت بودم.
-چرا؟
-يعني ميگي کتک بخورم و هيچي به هيچي؟
-دفاع مي کردي.
-اينم نوعي دفاعه.
-مي دوني شاهدي نداري؟
-پس تو چي هستي؟
فرشته پوزخندي زد و گفت:يعني فکر مي کني اين کارو برات مي کنم؟
-چرا بر اون؟
فرشته ساکت شد که صداي بلند سبحان را شنيد که گفت:چرا اون لعنتي؟
فرشته به آرامي گفت:عاشقشم.
سبحان ناليد:از کي؟
-بيشتر از دو ساله...
romangram.com | @romangram_com