#همه_سهم_دنیارو_ازم_بگیر_(جلد_دوم)_پارت_117
رو به نکيسا گفت:اون گوشي منو محبت مي کني سرگرد؟
نکيسا اخم کرد و گفت:قانون...
کيان پر حرص ادامه داد:قانونه...نخواستيم اصلا...
رو به مرتضي گفت:داداش گوشيتو بده.
مرتضي لبخند زد و گوشيش را داد.کيان فورا شماره فرشته را گرفت.فرشته قبل از اينکه کيان حرفي بزند گفت:مرتضي چي شد؟ حالش خوبه؟
عشق کرد از اين همه حس، دنيا را بخشيدند به او با تمام حس هاي سرخ عاشقيش و اين بازداشت موقت مي ارزيد به اين نگراني پر عشق و خدايا شکرت، شکر براي دلي که عاشقش است.
بلند شد ، دستش را روي گوشي گذاشت و گفت:مي تونم بيرون برم که؟
نکيسا دري که داخل اتاقش بود را نشان داد و گفت:برو اين اتاق کسي توش نيست.
کيان با دو قدم بلند جلوي در ايستاد و داخل شد.در را پشت سرش بست و به آرامي گفت:سلام!
صداي جيغ خفه ايي را شنيد و پس از آن صداي هيجان زده ي فرشته بلند شد:کيان خودتي؟ خوبي؟
-خوبم عزيز دل من، شرمنده ام نفس من بازم به قولم عمل نکردم.
-فداي سرت، فقط چرا اون تويي؟
پر حرص گفت:واسه استاد بيشعور جنابعالي، مرديکه ازم شکايت کرده.
-رازي؟ واسه دعواي چند روز پيش؟
-بله،شاهد نداره فردا آزادم.
حس کرد فرشته لبخند زد با آرامش گفت:خيلي نگرانت بودم.
به ديوار تکيه داد و گفت:جون ميدم برا اين نگرانيات.
مي توانست الان سرخي گونه هايش را تصور کند.صداي لرزانش را شنيد که گفت:مي خواستم بيام پيشت مامان نذاشت.
اخم کرده گفت:لازم نکرده اينجا جاي عشق من نيست.من فردا زود دم در خونتونم.
-قول؟
لبخند زد و گفت:قول.
-مواظب خودتي نه؟
-آره گل بهارم، بدون نگراني بخواب، کله سحر نشده مخ نکيسا رو مي خورم و ميام پيشت....فرشته!
-جونم!
romangram.com | @romangram_com