#همه_سهم_دنیارو_ازم_بگیر_(جلد_دوم)_پارت_116

نکيسا با خنده گفت:خوش بگذره.

کيان پر حرص گفت:آمارتو به آلما ميدم.حالا ببين.

-باشه.

اما قبل از اينکه برود تقه ايي به در خورد و مرتضي داخل شد.با ديدن کيان و نکيسا گفت:چي شده؟

نکيسا با جديت گفت:رفيعي بيرون، درم ببيند.

با رفتن سرباز، نکيسا گفت:بيا بشين مرتضي جان.

مرتضي روبرويشان نشست و گفت:جريان چيه؟ فرشته که خبرم کرد زود خودمو رسوندم.

کيان با شنيدن اسم فرشته آه بلندي کشيد و گفت:از کجا فهميده؟

مرتضي شانه ايي بالا انداخت و گفت:نمي دونم....چي شده؟

نکيسا دستانش را گره زد و جلويش روي ميز گذاشت و گفت:آقا دعوا کرده، که چي؟ استاد دانشگاه فرشته ازش خواستگاري کرده.زده پسر بدبختو کنار دريا زير مشت و لگد.

مرتضي لبخندي زد و دستش را بالا برد و رو به کيان و گفت:بزن قدش داداش، خيلي مردي!

کيان با خنده دستش را محکم به کف دست مرتضي زد که نکيسا پر حرص گفت:بله ديگه بايدم خوشحال باشين...

رو به کيان گفت:بدبخت برا خودت پرونده ساختي خوشحالي داره؟

کيان شانه ايي بالا انداخت و گفت:مي ارزه.

نکيسا پوفي کشيد و گفت:حرف زدن من ياسين تو گوش خر خوندنه.

مرتضي گفت:شاهديم بوده؟

کيان گفت:غير از همايون و فرشته نه.بقيه رهگذر بودن که دو تا ادم بيشتر نبودن اونم خيلي دور اصلا متوجه ما نبودن.

نکيسا گفت:ممکنه از فرشته به عنوان شاهد اسم ببره.

کيان و مرتضي خنديدند که نکيسا گفت:چيه؟

مرتضي به صندلي اش تکيه داد و گفت:عمرا فرشته بياد برا شهادت.بيادم اصلا برا اون چلغور شهادت نميده.

نکيسا گفت:فعلا که اسمي از فرشه نيورده.هرچند ممکنه اين کارش فقط براي خراب کردن کيان باشه.

کيان اداي لاتي را درآورد و گفت:مرد اونه که يه بار طعم زندانو بچشه.

نکيسا لبخند زد و گفت:نفست از جاي گرم بالا مياد.هنوزم نکشيدي که اينو ميگي.

مرتضي گفت:بايد برم يه زنگ به فرشته بزنم طفلک خيلي نگران بود.خواستگاريش خراب شد.

کيان نيم خيز شد و گفت:بشين خودم بهش زنگ مي زنم.

romangram.com | @romangram_com