#همه_سهم_دنیارو_ازم_بگیر_(جلد_دوم)_پارت_115
-خداحافظ
تماس که قطع شذ کلافه روي تختش نشست.صداي زنگ خانه که بلند شد فهميد پدرش از سرکار برگشته.دل در دل نداشت اگر شاپور ماجرا را مي فهميد و فکر بدي در مورد کيان مي کرد.زانوهايش را در بغل گرفت و منتظر شد.
**************************
فصل آخر
نکيسا شماتت بار گفت:کنار دريا تو مله عام جاي دعواس؟
کيان خونسرد گفت:پاشو زيادي از گليمش دراز کرده بود.
-اوف از دست تو، غير از همايون که شاهد توئه، پسره شاهديم داشت؟ کسي همراهش بود؟
-نه بابا تنها بود.
-بازم خداروشکر، اگه شاهد نداشته باشه، از هيچ وسيله سرد و گرميم که استفاده نکردي فردا آزادي.هرچند زرنگ بوده فورا رفته پزشک قانوني.اما بي خود زدي برا خودت يه پرونده تو کلانتري درست کردي و اسمتو انداخت تو دوست و آشنا!
کيان لبخند زد و گفت:براي عشق!
نکيسا ضربه ايي پشت گردنش زد و گفت:پاشو جمع کن براي عشق!
-برادر قصه دلداگي شما رو که همه مي فهم ديگه چرا سرزنش مي کني؟
نکيسا پشت ميزش نشست و گفت:من دست به يقه شدم؟
-والا تا اونجايي که من آمار دارم، تهران بود يا اروميه؟ همونجا و پاساژ دعوا کردي.اونم بزن بزن حسابي.
-خوشم مياد آلما همه چيزم بهت گفته.
-بلاخره وقتي دچار يه ديو دوسري عين تو مي شد بايد من عين کوه پشتش مي بودم.
نکيسا ادايش را درآورد و گفت:پاشو بايد بري بازداشتگاه.
-نکيسا!
-قانون قانونه.
کيان نفسش را بيرون داد و گفت:خيلي نامردي.
نکيسا لبخندي تحويلش داد و داد زد:رفيعي!
در باز شد و سربازي که تقريبا پوست سياهي دشت و زيادي قد بلند بود احترام گذاشت و گفت:بله قربان!
-آقا رو برين بازداشتگاه.
کيان بلند شد و گفت:راه رو نشون بدين خودم ميرم.
romangram.com | @romangram_com