#همه_سهم_دنیارو_ازم_بگیر_(جلد_دوم)_پارت_114

.............

-خدانگهدارتون.

تلفن که قطع شد، فرشته فورا پرسيد:چي شده مامان؟

زهرا نفس عميقي کشيد و گفت:کيان رو گرفتن، بازداشته!

فرشته وا رفته دسته ي مبل را گرفت تا تعادلش را حفظ کند.با لکنت گفت:يعني...چي؟

زهرا کنجکاوانه نگاهش کرد و گفت:فرشته؟!

فرشته خود را روي مبل انداخت و گفت:آه مامان!

-دوسش داري نه؟

چشمانش را روي هم گذاشت و گفت:حالا چي ميشه؟

زهرا کنارش نشست و گفت:نفهميدم جريان چيه؟ ايشالا به خير مي گذره.

-نگفت براي چي بازداشتش کردن؟

-گفتم که چيزي نگفت.

فرشته فورا بلند شد و گفت:من بايد برم پيداش کنم.

زهرا متعجب گفت:وا فرشته مگه تو سرخودي که بري دنبال پسر مردم؟ بابات بفهمه چي ميگه؟ بشين تو خونه بلاخره يه خبري ميشه.

فرشته ملتمسانه گفت:مامان تورو خدا.

-زشته دختر، مردم بفهمن کلي حرف درميارن.بلاخره تا فردا خبري ازشون ميشه.

فرشته پرحرص به سوي اتاقش رفت.کت و دامنش را درآورد و بلوز و شلواري پوشيد، به سوي گوشيش رفت، فورا شماره مرتضي را گرفت.صداي شاد مرتضي طنين انداخت:به احوال عروس خانوم.

-مرتضي اصلا حوصله ندارم، کيانو گرفتن بازداشتگاه، برو پيش نکيسا کلانتري 11 ببين چي شده؟

مرتضي متعجب پرسيد:يعني چي؟!

-نمي دونم والا، مامان نمي زاره خودم برم، برو خبرش بگير بيا!

-باشه الان ميرم.

-مرتضي من منتظرما، تورو خدا بي خبرم نذار.

-باشه عزيزم نگران نباش تا يه ساعت ديگه ته توشو درميارم.

-ممنون داداش.

-قربونت گلي.خداحافظ

romangram.com | @romangram_com