#همه_سهم_دنیارو_ازم_بگیر_(جلد_دوم)_پارت_113


فرشته پشت ميز نشست و سورمه اش را برداشت که صداي تلفن بلند شد.زهرا از اتاقش بيرون رفت تا جواب دهد.فرشته ناخودآگاه بلند شد و پشت سر مادرش رفت.به آرامي به مادرش که گوشي را برداشته بود گفت:کيه مامان؟

-خانواده کيان!

ابروهايش بالا پريد و به مکالمه مادرش گوش داد.

-سلام، حال شما چطورين؟

..............

-خواهش مي کنم.

..................

-بله، بفرمايين.

..............

-چطور؟!

............

-آخه چرا؟ مگه ميشه اصلا؟

...........

-بله بله متوجه ام، حالا چي ميشه؟

.............

-نه، نه اصلا موردي نيست، انشالا هر چه سريعتر مشکل حل بشه.

..................

-خواهش مي کنم.واقعا ناراحت شدم.

.............

-کمکي از دست ما بر مياد؟

................

-بدون تعارف؟!

...............

-چشم، حتما!


romangram.com | @romangram_com