#همه_سهم_دنیارو_ازم_بگیر_(جلد_دوم)_پارت_112
فرشته با اخم فورا از او جدا شد و گفت:از خواستگاري اينجوري متنفرم.
کيان متعجب نگاهش کرد و گيج گفت:ها؟!
فرشته از پشت در بيرون آمد و گفت:با مامانت اينا بيا.
کيان لبخند زد و گفت:جواب منو بده، اونم فرداشب در خدمتيم.
فرشته مانند دختر بچه ايي ملوس نچ گفت و رويش را برگردانده دست به سينه گفت:نه!
کيان پر حرص بدون آنکه منتظر عکس العمل فرشته شود دستش را پشت گردنش گذاشت و لب هايش را اسير کرده.
از کي عسل با اين طعم بهاري را ننوشيده بود؟ اگر الان به او بهشت هديه مي دادند رد مي کرد، مگر مي شود از اين لب هاي بهاري که طعم رژ آلبالويش ديوانه اش کرده بود گذشت؟ هرگز!
همين که لب هايش را جدا کرد بدون آنکه بيشتر از يک سانت بيشتر فاصله دهد گفت:مي نخورده مستم مي کني دختر!
سرخي سيب را دزديده به گونه هايش بخشيد و دستش را روي دهانش گذاشت که کيان دستش را پايين آورد و گفت:نکن با من، خيلي تحمل کردم.نکن طاقتشو ندارم.
اشک چنبره زد در نگاهي که عشق را فرياد مي کشيد.
اشک چنبره زد در نگاهي که عشق را فرياد مي کشيد.پيشانيش را به پيشاني کيان چسپاند و گفت:بي انصاف من کردم يا تو؟
کيان دستش را دور شانه اش انداخت و گفت:از دو سال بيشتره، نذار بيشتر از اين بسوزم.
لبخند مهرباني روي لب آورد و به شوخي گفت:آب بيارم خنک شي نسوزي؟
کيان خنديد پيشانيش را جدا کرد و گفت:عاشقانه مي پروني؟
بيني اش را کشيد و گفت:جوابمو بده تا ولت کنم.
فرشته با خنده سرش را تند تند تکان داد و گفت:قبوله!
کيان بيني اش را ول کرد، محکم بغلش کرد و گفت:ديوونتم به مولا.
-من بيشتر!
گاهي گم مي شوي در تمام احساساتي که مال خودت است و مي خواي دريا شود براي غرق کردن ديگري...اما اين حوادث آمده و نيامده ي نارنجي عجيب حقه بازند اما عاشق را عشق خوش است حتي اگر همه ي دنيا خشم شود براي نبرد!
*********************
با فاطمه خريد رفته بود و انگار زيبترين لباس را خريده بود.کت و دامني سبز براق که وقتي با شال سفيدش ست مي کرد عجيب طناز مي شد.براي آخرين بار لباسش را پوشيد و جلوي آينه قدي مانور رفت.زهرا در چهارچوب در ايستاد و با لبخند گفت:ماه شدي!
فرشته با لبخند به سويش چرخيد و گفت:آرايشم کنم؟
-کمي سرمه و رژ گونه بکش، خوشگلت مي کنه.هر چند خانواده آقا سامان قبلا ديدنت.
-ساعت چنده مامان؟ گفتن 8 اينجان.
-عجله نکن هنوز مونده.
romangram.com | @romangram_com