#همه_سهم_دنیارو_ازم_بگیر_(جلد_دوم)_پارت_111


-خواست باهم حرف بزنيم...به قرآن نمي دونستم چيکارم داره.

کف دستش را روي سينه ي فرشته گذاشت و او را محکم به ديوار چسپاند و با خشم و دندان هاي کليد شده گفت:هر کي گفت کارت داره بايد بري؟....ها؟

اشک در چشمانش جمع شد و کاش فشار دست کيان کم مي شد، به زور گفت:مي شناختمش، با مادرش آشنام.

کيان فشار دستش را بيشتر کرد و گفت:ديگه چي؟ نه خوبه...تا کجا پيش رفتين؟

فرشته مچ دستش را گرفت و گفت:دستتو بردار داري قفسه سينه مو خورد مي کني.

کيان دستش را برداشته گفت:از کي مي شناسيش؟

فرشته پر بغض هلش داد و گفت:ولم کن من هيچ توضيحي ندارم.

کيان پوزخندي زد و گفت:محاله بزارم بدون توضيحي بري، امروز دو سال پيش نيست...

ناخودآگاه لبخند کمرنگي روي لبش نشست.کيان چقدر مرد شده بود...مردي براي توضيح خواستن...مردي بدون پيش داوري...

دهان باز کرد تا حرفي بزند که دستگيره ي در فشرده شده.کيان بازوي هايش را گرفته پشت در مخفي شد.از آنجا که در با ديوار فاصله قابل توجهي داشت خيالش راحت بود اگر در باز شود به آنها نمي خورد و در باز شد و صداي مکالمه ي بيتا و آلما بلند شد.کيان، فرشته را در آغوش کشيده کنار گوشش گفت:آروم باش، نمي خوام بدونن اينجاييم.

چرا به يکباره اين همه دماي اتاق بالا رفت؟! سرش را تکان داد، سعي داشت فاصله بگيرد اما از چه وقت طعم اين آغوش را گم کرده بود؟ دلش تنگ اين همه گرما و تب کردن هاي هيجاني بود.دلش تنگ بود و نمي خواست از اين همه خواستن فقط براي حجب و حيا بگذرد.

به عمد به بهانه ي رهايي از آغوش کيان خود را بيشتر در آن تنگي تن جا داد و کاش بيتا و آلما حالا حالاها نروند.آلما در را باز کرده جلوي در ايستاده بدون اينکه وارد شود مشغول صحبت با بيتا بود که شقايق هم به آنها اضافه شد.کيان از حضور به موقع خواهرش لبخند زد و دستانش را بيشتر دور فرشته حلقه کرد و امشب چه شب خوبي بود اگر غروب مزخرفش را فاکتور مي گرفت.

چند مدت بود اين همه دلش اين تن لرزان را براي در آغوش کشيدن مي خواست؟ چند مدت بود که اين تب کردن هاي دو طرفه را از ياد برده بود؟ چقدر خوب بود که فرشته از ترس افراد بيرون بي حرف در آغوشش بود و خدا مهلت بده براي دلشان، خواهشا!

کنار گوشش فرشته زمزمه کرد:چقدر بايد اسيرت مي بودم که نمي رفتي؟

قلبش فرو ريخت و بغض سيب شد و اشک زبانه کشيد در چشمي که تا ثانيه ايي پيش خندان بود. سرش را روي شانه ي کيان گذاشت و با بغضي که به چانه اش لرز داده بود گفت:نمي خواستم برم اما جلو دانشجوها بود، مجبور شدم بعدا آقاي رازي خيلي محجوب بود من فکر نمي کردم...

-باشه، باشه عزيزم..فهميدم...ديگه توضيحي نمي خوام.

هر کسي نمي دانست بايد بداند که آغوش هاي خواستني عجيب معجزه مي کنند.

صداي آلما بلند شد که مي گفت:معلوم ني کيان و فرشته کجان؟ من که مي دونم باز دعواشون شده.

شقايق با صدايي که شاد به نظر مي رسيد گفت:همش خيره.

کيان و فرشته در آغوش هم خنديدند و کاش اين خنده ها از يادشان نرود که باز دعوايي شود و دلي بشکند و ....

شقايق دست آلما را گرفته گفت:بيا بريم مثلا مهموني توئه ها!

در بسته شد اما اين دو تن همديگر را رها نکردند که کيان زير گوشش گفت:برام مي موني؟

-نموندم؟

-يه جواب بله مي خوام.


romangram.com | @romangram_com