#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_873

. به اتاقم رفتم . عطا هم دقایقی پیش به اتاقش رفته بود

در بسترم دراز کشیدم و ذهنم ناخودآگاه به مروِر اتفاقات چند وقِت اخیر

. مشغول شد

خاطرات تلخ و شیرینی بود که بی شک هیچگاه از صفحه ی ذهنم پاک نمی

سختی را برای بعضی اشتباهاتمان

شد . همه درِس زندگی ... اگر چه تاوانِ

پس داده بودیم اما خدا را شکر که هنوز با هم بودیم و خوشبخت تر از

. پیش

. پدر بزرگ آمد

اعضای

نمی دانم سادگی خانه متعجبش کرد یا صفا و صمیمیتی که بینِ

خانواده دید . حتی عزت هم خیلی گرم بر خورد کرد و از حضور او و

سروش به خوبی استقبال کرد . به هر حال پدربزرگ از بالا به خانواده ام

نگاه نکرد . ظاهرش اگر چه همچنان سرد بود اما نشان داد قصد دارد

غرورش را کنار بگذارد . در مقابل همه از مادر حلالیت طلبید و خواست

. که فرصِت جبران را به او بدهد

مادر هم با همه ی دلخوریش، با احترام برخورد کرد . حتی از گذشته گلایه

لبریز از اشک طلب حلالیت کرد


romangram.com | @romangram_com