#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_872

سروش به همراه شورانگیز که تنها بود به خانه شان رفتند . پدربزرگ

. خسته بود و ترجیح داد روز بعد به خانه مان بیاید

ما که به خانه رسیدیم ، دیر وقت بود ولی مادر هنوز بیدار بود و منتظر .

دوست داشت اتفاقاتی که افتاده بود را حضوری برایش تعریف کنیم .

. تعریف کردیم .. نه با آب و تاب که همانگونه که اتفاق افتاده بود

وقتی در مورد پدر، شنیده هایم را گفتم اشک هایی که سعی داشت پنهانش

کند بی مهابا چکید . دلم از حسرِت نگاهش که سعی داشت پشِت لبخنِد

. تلخش مخفی کند گرفت

عطا هم در هم رفت و صحبت را عوض کرد .. از اینکه در آنجا چقدر به ما

.... خوش گذشته و قصد دارد سفری ترتیب دهد که با هم برویم

ِم نگاهش کم نشد

! مادر هم با ما خندید . اما غ

وقتی برای شب بخیر صورتش را بوسیدم و خواستم به اتاقم بروم گفت :

پدرتم که شده می بخشمش

ِش روحِ

... برای آرام

. لبخند زدم : من بهش گفتم که دلت به وسعت دریاست

. لبخند زد


romangram.com | @romangram_com