#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_871

. را در ذهنت و بضعا "در قلبت حک کنی

شب هنگام وقتی عطا گفت که عازم رفتن هستیم پدربزرگ گفت : فردا با

. هم می ریم

. نگاهی بین من و عطا رد و بدل شد

. من خوشحال شدم و عطا هم با گشاده رویی استقبال کرد

. قرار شد روز بعد همه با هم به تهران برویم

ِر همیشه نگران می دادم . او که چندبار تماس

باید این خبر را هم به ماد

گرفته و جزئیات دقیق دیدار با پدربزرگ را پرسیده بود . هم از من هم از

! عطا

...آرامش من

! با تو فقط حالم نه

خوابم ، نفسم ،

...لحن صدایم خوبست

مهیا غلامی

مادر چندان راضی نبود که پدربزرگ را ببیند و آنقدر من و عطا گفتیم

. اصرار کردیم تا پذیرفت ، هر چند با اکراه ! اما بالاخره کوتاه آمد

شورانگیز و سروش هم با ما همراه شدند و وقتی رسیدیم پدربزرگ و


romangram.com | @romangram_com