#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_870

ــ خوب خلوت کردیناااا .... دایی جون ؟

ِز زیبا برگشتیم . موهای تقریبا کوتاهش در باد

هر دو به سمِت شورانگی

پریشان شده بود . و گونه های همیشه بی رنگش رنگ گرفته بود و

چشمهایش از شادی می درخشید . او را اینقدر شاداب ندیده بودم . شاید

! معجزه ی عشق بود .. او هم سروش را می خواست

. پدربزرگ دستش را دور شانه او حلقه کرد : بیا اینجا دختر قشنگم

پیشانی اش را بوسید . لبخندی شیرین بر لبهای شورانگیز نشست . برایش

. خوشحال بودم .. از اینکه می دیدم سرحال ست من هم ذوق زده شدم

شروع به آب ابزی کردیم و دنبال هم دویدن ... کارهایی که تا آن زمان ،

گرفتاری های بیشمار اجازه نداده بود تجربه اش کنم ... عطا و سروش هم

ِس زندگی و تازگی داد

. آمدند و یک آب بازی جانانه به همه مان ح

پدربزرگ هم به تماشای ما ایستاده و با تبسم نگاهمان می کرد . کم کم به

دلم می نشست ... نچسب نبود که نشود دوستش بداری ! ظاهرش سرد بود

. اما دلش گرم

. ناهار را هم ب آرامش و در کنار هم خوردیم

روز زیبایی بود .. از آن ها که دلت می خواهد لحظه به لحظه ی خاطراتش


romangram.com | @romangram_com