#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_867

... ــ خب دیگه .. یه کم از تو پرسید .. وقتی حرفای منو شنید

چشمهایش باریک کرد : مگه تو چی گفتی ؟

ــ حالا چرا ترسیدی ؟ چرا رنگت پریده ؟؟

نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم .. با او بودم که آنقدر سر خوش شده

. بودم

با ان نگاه جدی خودم را جمع و جور کردم : شوخی کردم ... گفت امیدوارم

. خوشبخت بشید

ابرو هایش بالا رفت : گفتی من چه نسبتی باهات دارم ؟

. از دهانم پریده بود ... نمی دانست به پدربزرگ گفته ام که نامزدم است

... ــ هوم ؟؟ خب

. خندید . با خندیدنش دلم آرام می شد

... ــ باشه.. نمی خواد بگی

. بلند شد : من برم یه چرت بزنم . توام اینجا نمون پاشو برو تو

رفت و من هم به درون اتاق بازگشتم . پدربزرگ در خوابی عمیق به سر می

. برد

روز بعد پدربزرگ از بیمارستان مرخص شد . من و عطا هم همراهیش

. کردیم

عطا چندان راضی نبود اما برخورد گرم پدربزرگ او را وادار به اطاعت کرد


romangram.com | @romangram_com