#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_865
دوباره چشمهایش را بست و من نیز به سکوتم ادامه دادم تا استراحت کند
.
صدای آرام گامهایی که تا پشت در اتاق آمد را شنیدم و بر خاستم . عطا
. بود . چشمهای خمارش از خستگی و بی خوابی قرمز شده بود
ــ چرا نخوابیدی ؟؟
... ــ اومدم بهت سر بزنم
ــ ای بابا ... من که جام خوبه ! برو یک ساعتم که شده بخواب ، ببین
. چشمات به چه روزی افتاده
همزمان با خمیازه ای که دهانش را باز می کرد دستش را بالا برد و مقابل
. دهانش گرفت ، چشمهایش پر از اشک شد
خندیدم : به زور سرپا موندیا ! برو بخواب . این جا هیچ خطری منو تهدید
... نمی کنه! خیالت راحت راحت
! روی نیم کت نشست : تو چی ؟ نمی تونی تا صبح بیدار بمونی که
ــ من جای خواب دارم ... یه تخت گوشه ی اتاق خالیه می رم همونجا می
. خوابم
سری به درون کشید : کو ؟ کجاست ؟
! برای خودش می خواست ، البته به ظاهر
. به خنده افتادم . خندید : بیا یه دقه بشین ببینمت
romangram.com | @romangram_com