#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_861
! نگاهش آغشته بود به مهر
ِس
ِس غریبی به من دست داد ... ح
دست پیش آورد و دستم را گرفت . ح
. گرمای دسِت مهربان پدر
. ــ خوشحالم که تو رو اینجا می بینم ... فکر نمی کردم بمونی
ِس عجیبی هم
دسِت دیگرم را با تردید بالا بردم و روی دستش گذاشتم . ح
ِب من
. خانواده با آرامش در وجودم جریان یافت . از دسِت او تا قل
. ــ نتونستم برم
... دستم را آرام فشرد : کمکم کن جبران کنم
لبخنِد بر لبم به دلخواهم بود که جان گرفت : همین که متوجه اشتباهتون
! شدید و پشیمونید خودش خیلیه
... ــ بذار دلم بعِد این همه سال آروم بشه
شرِط شما رو ندارم
. ــ من شرایِط پذیرفتنِ
ِس عمیقی کشید و نگاه من همچنان
romangram.com | @romangram_com