#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_862
نگاهش را گرفت و به سقف دوخت . نف
. به او بود
. ــ میشه شرایط رو عوض کرد
. نگاهم کرد و من همچنان بی حرف خیره ی نگاهش بودم
باور نداشتم که زنی بتواند
شهری را بسازد و به آن
.آفتاب و دریا ببخشد و تمدن
!دارم از یک شهر حرف میزنم
!تو سرزمین منی
صورت و دست های کوچکت،
صدایت،
من آنجا متولد شده ام
!و همان جا میمیرم
نزار قبانی
. نگاهم همچنان به به او بود تا ادامه دهد
. لبخندی بی رمق بر لب نشاند
ــ نظرت چیه ؟
. ــ تا منظورتون از عوض کردن چی باشه
romangram.com | @romangram_com