#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_860
معمولی فراتر رفت ... بهت
خودت بود ... کم کم حسم از دوست داشتنِ
تعصب پیدا کردم .. می خواستم فقط برای من باشی ... عشق ، قشنگترین
! حسی بود که می تونستم به تو داشته باشم
لبخندی از عمق جانم جوانه زد و بر لبهایم سبز شد . لبخندی توام با شرمی
دلنشین از این اعتراِف چند باره . اعترافی که بی چون و چرا در خانه ی
! دلم می نشست
کمی دیگر با هم ماندیم و من به درون و پیش دربزرگ رفتم و از عطا هم
خواستم که در ماشین کمی استراحت کند . هرچند مطمئن بودم به من سر
. می زند
پرستار اجازه داد نزد پدربزرگ بمانم چون حالش خوب بود و برای ملاقات
. مشکلی نداشت
صندلی در کنار تختش گذاشتم و نشستم . نگاهم را به چهره اش دوختم ،
. رنگش کمی پریده بود
من از این مرد هیچ شناختی نداشتم جز اینکه مسبب تمام بدبختی های
... همه ی زندگی من و جوانی مادرم بود . اگر اینگونه ظلم نکرده بود
. چشم گشود . نگاهش را به اطراف گرداند و روی من ثابت شد
سعی کردم لبخند بزنم : خوبین ؟
romangram.com | @romangram_com