#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_859
! پوزخند زدم : چجورم
... ــ من به خلاف تو فکر می کنم فقط ظاهرش سرده
... ــ نه ! تو از چیزی خبر نداری
نتوانستم ادامه دهم چون حس کردم ، پدربزرگ اگر می خواست خود در
مقابل عطا زبان می گشود و از گذشته و اشتباهاتش می گفت . شاید این
! یک راز بود بین من و او
. نگاهش کنجکاو شد
! ــ دوست ندارم بگم ... شاید راضی نباشه
لبخند زد : نمی دونی چقدر عاشق این رفتار و حرکاتتم ریحان ... من اول
فقط دوستت داشتم و چون میشناختمت و با هم بزرگ شده بودیم و
خیالم راحت بود که چطور دختری هستی، قصد داشتم باهات ازدواج کنم
خوب و نجیب نعمتیه که
تا یه زندگی خوب و بی دغدغه داشته باشم ، زنِ
نصیب هر کسی نمیشه و من می خواستم داشته باشم ... اما کم کم با
دیدن اخلاق و رفتارت و مقایسه ت با دخترایی که می دیدم فهمیدم تافته
ِر بی خود
ی جدا بافته ای ؛ تو هر شرایطی خودت بودی .. اهلِقر وِف
نبودی .. دنبال این نبودی به چشم بیای و جلب توجه کنی.. سرت به لاک
romangram.com | @romangram_com