#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_858
ِس بد با من بود . فقط در کنترلش برای مشهود نشدن در
حال باز هم آن ح
. رفتارم موفق بودم
. سروش برگشت و گفت که پدربزرگ باید تا فردا در بیمارستان بماند
عطا نگاهی به من انداخت : می خوای پیششون بمونی ؟
می خواستم! ؟ نمی دانم . دلم با او نبود اما ... به هر حال خون می
... جوشید
حال که عطا هم موافق بود بهتر بود می ماندم . دقیقا "نمی دانم برای کدام
احساس بود که پذیرفتم . سروش تعارف کرد که خودش می ماند اما
. اصرار کردم و او با شورانگیز راهی شدند
روی نیم کت نشستم . باران دوباره نرم نرمک می بارید . عطا هم به کنارم
. آمد
. و نشست
! ــ چه اوضاعی شد
به طرفش چرخیدم : تو می تونستی بهم نگی که از پدربزرگم خبر داری ...
نمی تونستی ؟
ــ نه ! اونقدر خودخواه نبودم که شانس به این بزرگی رو ازت بگیرم ...
.... شاید می تونست جای همه ی نداشته هاتو بگیره
romangram.com | @romangram_com