#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_856
اینجا درآوردی! ؟
. عطا گفت : بهتره بریم بیرون که الان پرستار میاد واسه تذکر
. با حرف او همه به سمت انتهای سالن و خروجی راه افتادیم
. عطا و سروش با هم و من و شورانگیز هم پشت سرشان
به محوطه ی بیرون رسیدیم و عطا به جای من لب گشود . همه چیز را
گفت... جز شرطی که پدربزرگ گذاشته بود . قیافه ی شورانگیز دیدنی بود
. ، آنقدر که مرا به خنده انداخت
ــ تو از قبل می دونستی ؟
. ــ می دونستم اما مطمئن نبودم این آشنایی دورادور به دیدار ختم بشه
سروش گفت : اگر نمی اومدید پدربزرگ حتما خودش برای دیدنتون اقدام
. می کرد
عجیب بود که سروش از موضوعی حرف می زد که من فقط خلافش را از
سلامم را هم
پدربزرگ دیده بودم . نه هیجانی نه اشتیاقی ! حتی پاسخِ
! درست و حسابی نداده بود
. با این حال در مقابلش سکوت کردم
شورانگیز گفت : یعنی ما فامیل بودیم و نمی دونستیم ؟؟
نگاهم به عطا افتاد که خندید و من اخم کردم و او ابرو بالا انداخت و
romangram.com | @romangram_com