#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_855

به طرف عطا برگشت : شما ؟

عطا که فکر می کردم ممکن است به حضور او اخم کند بی تفاوت خودش

را معرفی کرد و دست پیش برد ، با هم دست دادند و او هم خودش را

! سروش معرفی کرد ، بی اراده به سویش برگشتم ، فامیل پدری

نگاهش را متوجه من کرد : شما باید دختر دایی من باشید ، درسته! ؟

ــ ببخشید ... انگار شما رو اصلا ندیدم ... بله من ریحانه م و از آشنایی با

. شما خوشوقتم

. لبخند زد : خوشحالم از دیدنتون

تشکر کردم و او به پنجره نزدیک تر شد : پدربزرگ برای دیدنتون خیلی

. هیجان و اشتیاق داشت

نگاهی به عطا انداختم که چال گونه اش عمیق شده بود ، این یعنی

" چه

لبخندش را فرو خورده بود ،چشمکی زد و سری تکان داد که یعنی

هیجانی هم خرجت کرد " به یاد" ضایع " شدنم افتادم خنده ام را فرو

... دادم : بله ! متاسفانه هیجان هم برا قلبشون خوب نبوده

لبخندی دوستانه زد : خیلی خوشحالم که شما اینجایید و بالاخره شما رو

. دید

شورانگیز که رو به پدربزرگ داشت به طرفم برگشت : نگفتی چطور سر از


romangram.com | @romangram_com