#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_854

... بر می داشتم و

کوتاه

با ورود سراسیمه ی شورانگیز با مردی جوان و بلند قامت به آن سالنِ

حرفم را نیمه تمام رها کردم و بر خاستم ، عطا نیز با دیدن آنها به پا خاست

.

شورانگیز مرا که دید چشمهایش از حیرت درشت تر از حد معمول شد :

!ریحانه ؟

لبخند زدم : سلام

!! و نگاهش از من به عطا کشیده شد و دوباره به من : سلام

سلامی که من داده بودم

. این سلام هم خطاب به عطا بود هم پاسخِ

. عطا نگاهش را گرفت و دلم برای این حالتش ضعف رفت ، گفت : سلام

.... شورانگیز جلو تر آمد : تو اینجا چیکار می کنی ؟؟ نکنه تو

. دستش را گرفتم : قضیه اش مفصله ... حالا بهت می گم

او را به سمت پنجره ی بزرِگ اتاق پدربزرگ بردم : خدا رو شکر خطر رفع

. شده و مشکلی نداره

مرد جوان جلو آمد : می تونم بپرسم چه اتفاقی افتاد ؟

... عطا فاصله ای که بینمان افتاده بود را پر کرد : اتفاق مهمی نبود


romangram.com | @romangram_com