#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_852
با گام های سریع خودم را رساندم به او که خیس از عرق شده وچهره اش
... قرمز تر از حالت عادی
... نا خودآگاه فریاد زدم : عطا ؟ ... یکی کمک کنه
و سعی کردم او را کمک کنم تا روی مبلی بنشیند اما حالش بدتر از آن بود
. که تصور می کردم
قلب من
خانه ی عشق است و تو
مهمان منی
چشم من روشن از اسمت شده
تو چشم منی
حرفهایت شده آرامش
هر روز و شبم
همچو پروانه ی عشقی و
تو در جان منی
نگاهم به پدر بزرگی بود که بیش از دو ساعت از اولین دیدارم با او نمی
گذشت و دقایقی پیش، پس از انتقالش به بیمارستان روی تخت بیمارستان
ِر یک حمله ی قلبی را از سر گذرانده بود .
بود و به گفته ی دکتر خط
romangram.com | @romangram_com