#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_851
بهت زده گفت : یعنی به این راحتی چشمتو به روی پیشنهاد فوقالعاده ی
من میبندی ؟؟
! ــ راحت تر از اون چه که فکرش رو بکنید
... به من نزدیک شد : همه ی امکاناتتو فراهم می کنم تا در خارج از کشور
ِر همان پدر بودم
من راه نمی یافت ... من دخت
. این وسوسه ها در دلِ
ــ متاسفم ... شما هنوز هم قصد جبران ندارید بلکه می خواید حسرتتون
! رو از دل پاک کنید اون هم با تحمیل یک ازدواج به من یا پسر عمه م
دستش را بر شانه ام گذاشت : یعنی با من نمی مونی ؟
نگاهم را از چشمهایش گرفتم تا ملاطفتش دلم را نرم نکند : متاسفم ! من
. نمی تونم دل از خانواده م بکنم
... آرام خودم را عقب کشیدم : خدانگهدار
پر از احساست بد بودم .. چطور توانسته بود ؟؟به سمت انتهای سالن رفتم
... :باورم نمیشه این ملاقات
حرفش را ادامه نداد و من که به انتهای سالن رسیده بودم برای آخرین بار
به طرفش برگشتم ، با دیدنش که دستش را روی سینه اش می فشرد
ناراحت برگشتم : حالتون خوبه ؟
romangram.com | @romangram_com