#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_849

. با شنیدنِ

, [۰۵.۱۱.۱۶ ۰۰:۳۶توبودن ازبا من سهم]

عشق ) " بی ریا و سادهForwarded from 65]

[(رمان " مسِت میِ

ــ بر خلاف تصورم چند سال زنده موند اما یک کلام حرف نزد .. شنیدن

اون خبر بیش از اونچه که فکر می کردم نا امیدش کرده بود ... هر بار

خواستم حقیقت رو بگم نتونستم .. ازش خجالت می کشیدم ... نمی

خواستم بیشتر از اون در نظرش بد جلوه کنم ... نمی خواستم دروغگو و

پست به نظر برسم ... این اشتباه و خودخواهی یک عمره که کابوِس شبهای

اخیر که به خودم اومدم تصمیم گرفتم جبران کنم

من شده ! این چند سالِ

، دنبالتون گشتم اما اثری ازتون پیدا نکردم ، نمی دونستم تهران زندگی می

کنید ... تا اینکه خواهرزاده م بهرام سرمدی ردی از تو پیدا کرد ... قرار بود

آدرس رو در اختیارم بذاره که متاسفانه اون اتفاق که در جریانی براش

افتاد ... یه مدت دیگه هم وقفه افتاد تا اینکه آقای صابری با من تماس

... گرفت

اشک هایم را پس زدم و او پرسید : راستی چه نسبتی باهات داره ؟

ِم پدر نلرزد : نامزدمه


romangram.com | @romangram_com