#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_848

پدر بزرگ سر تکان داد.. نمی دانم ، شاید هم واقعا "حضور عطا معذبش

. کرده بود

ِس غریبگیم به مردی که رو به رویم بود و برای گفتن و نگفتن

او که رفت ح

. با خودش کنجار می رفت بیشتر شد

ــ وقتی گفت می خواد برگرده خیلی خوشحال بودم ... می خواستم همه

ی زندگیمو به پاش بریزم . هنوز حسرِت ازدواجش به دلم بود ... مقذمات

ازدواج با برادرزاده ام رو فراهم کردم.. اما وقتی اومد با اون کیومرثی که

رفته بود زمین تا آسمون فرق می کرد ...زیر بار ازدواج نرفت ... اصرار من

بی فایده بود ... یک مدت پیشم موند تا اینکه مریض شد ... کیومرث من ،

پسر قوی بنیه ی من عرض چند ماه از پا افتاد ... دلش فقط با زن و بچه

! ش بود . تنها خواسته اش این بود که تو و مادرت رو ببینه

دلم بی تاب شد ... پدرم نه ازدواج کرده بود نه من و مادرم را فراموش

. کرده بود ! چشمه ی اشکم جوشید

... ــ اما من اونقدر ناراحت بودم که

دستی به گردنش کشید ، گفتن برایش سخت بود ، اما ادامه داد : بهش

! گفتم خبر رسیده شما تو یه تصادف فوت شدین

این کلام اشک هایی که دیگر به اراده ام نبود فرو چکیدند


romangram.com | @romangram_com